خب کلی وقت و انرژی و احساس صرف شده بود.الکی که نیست!
حالا هم چون اعصابم و حالش نیست اصلا"٬ فقط خلاصشو میگم
:
بچوزززز! واسه دومین بار رفتم جشنواره!!!
کلی از من فیلم و عکس گرفتنااااا
.... گفتم که اگه یه وقت منو تو تلویزیون دیدین٬ تعجب نکنین...
البت یکی از داورا که یه آقای خوبی هم بود٬ کلی از من تعریف میکرد و مدام میگفت : احسنت! احسنت!
به به ! داور به این میگن! بله!

واااااای نمیدونین اون موقعی که شعرمو میخوندم!(در میان انبوه تشویق کنندگان!
) چه جوی بود!!!! واقعا" توهمی بوداااا دور تا دور یه اتاق بزرگ٬ تموم داورا نشسته بودن و یه صندلی هم گذاشته بودن وسط که چییییی؟که مای بدبخت بشینیم
.
به هر کسی ۵ دقیقه میدادن که دفاعیشو بکنه!!!یعنی ۵ دقیقه من حرفیدم؟؟؟
یا خدا! جزو عجایب هشتگانست!!!
بچوز جون... این بار فقط رقابت تو تهران بود. از میون این همه شرکت کننده قراره ۳۰ نفر انتخاب بشن که برن واسه استان. بعد از میون اینا بازم چند نفر انتخاب میشن که میرن کشوری!!!
وای...بچوز میدونین یعنی چی؟؟؟؟
بچوز خواهشا " دعا کنین جزو ۳۰ نفر بشم...خواهشا"
