تبليغاتX
روزهایی که میگذرند...
روزهایی که میگذرند...
دفتر خاطرات من کجاست...؟میخوام باز بنویسم... شاید واسه شما هم جالب باشه...
دوشنبه یازدهم تیر 1386
دفاعیه دوم !!!
سلام بچوز.... حالم خییییلی گرفتست....هیچی نگین! یه پست بلند بالا نوشته بودم براتون که نمیدونم چرا پاک شد؟؟؟؟؟ ییهو قاطی کرد! منم الان قاطی ام خب کلی وقت و انرژی و احساس صرف شده بود.الکی که نیست!

حالا هم چون اعصابم و حالش نیست اصلا"٬ فقط خلاصشو میگم :

بچوزززز! واسه دومین بار رفتم جشنواره!!! کلی از من فیلم و عکس گرفتنااااا.... گفتم که اگه یه وقت منو تو تلویزیون دیدین٬ تعجب نکنین...

البت یکی از داورا که یه آقای خوبی هم بود٬ کلی از من تعریف میکرد و مدام میگفت : احسنت! احسنت! به به ! داور به این میگن! بله!

                                                                            

واااااای نمیدونین اون موقعی که شعرمو میخوندم!(در میان انبوه تشویق کنندگان!) چه جوی بود!!!! واقعا" توهمی بوداااا دور تا دور یه اتاق بزرگ٬ تموم داورا نشسته بودن و یه صندلی هم گذاشته بودن وسط که چییییی؟که مای بدبخت بشینیم.

به هر کسی ۵ دقیقه میدادن که دفاعیشو بکنه!!!یعنی ۵ دقیقه من حرفیدم؟؟؟یا خدا! جزو عجایب هشتگانست!!!

بچوز جون... این بار فقط رقابت تو تهران بود. از میون این همه شرکت کننده قراره ۳۰ نفر انتخاب بشن که برن واسه استان. بعد از میون اینا بازم چند نفر انتخاب میشن که میرن کشوری!!! وای...بچوز میدونین یعنی چی؟؟؟؟

بچوز خواهشا " دعا کنین جزو ۳۰ نفر بشم...خواهشا"  

+ نوشته شده در 6:19 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت