تبليغاتX
روزهایی که میگذرند...
روزهایی که میگذرند...
دفتر خاطرات من کجاست...؟میخوام باز بنویسم... شاید واسه شما هم جالب باشه...
دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386
تولد لییا گوگولوئه هاااااااااااااا

شلاااااااااااااااااااام بچووووززز جووون! چطورین؟؟؟ خوش میگذره؟ به من که نه...

امروز تولدمه هااااا... ولی چه فایده؟ انگار هیچکسی یادش نیستمنم هیچی نمیگم.اصلا" مهم

نیست...خب یادشون نباشه.در ضمن٬ اونی که باید یادش باشه٬ یادش هست و این از همه مهم تره

.گرچه نمیتونه کاری بکنه ولی همین که بهم بگه" تولدت مبارک" کافیه.لااقل یادشه.خب میدونین٬

اونم چند سال بعد مثله بقیه میشه... انتظار زیادی هم نباید داشت.همه همینن

میبینین؟؟ همه جور کیک هم سفارش دادم واسه خودم...بیچاره من! حالا شما نوش جان کنین٬

بیخی!

          خب... اینم گروه موزیک! آره دیگه... موزیک زنده هم داریم!

                         

اینا هم که واسمون می رقصن! مرسیییییییییی

                                                             

 

بچوز جون مرسی از این که اومدین... خوش گذشت؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در 12:52 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386
کنسلیشن!

 سلاااااااااااااام بچووز! خوبین؟؟؟؟

یه خبر خووووب! البت واسه من

آرا گوگول از امروز به مدت ۱۰ روز که میشه تا ۳۱-ام قرار بود بره مسافرت(ارمنستان)...

میدونین، آخه جزو شاگردای خوب بود و به همین دلیل مجانی میبردنش مسافرت 

بات... دیشب گفت که چی؟؟؟نمیرههههه!!!! البت راستشو بخوایین من دلیلشو خوب نفهمیدم!

آخه یه چیزای چرتی گفت... (میبخشیاااا)

میدونین...این قضیه به نظرم مشکوک میاد!

از یه طرفی هم بد نیست... کنکورشو بخونه بهتره...! البت...البت چیز

مهمی که وجود داره اینه که روز تولدم اینجاست البت نکته مهمش هم

همین بود! 

میدونم دوستان! لازم نیست معذب باشین! میدونم میخوایین بدونین تولدم

کی هستش... !!!!!!

یکی از روزای گرم تابستون بود...تو ماه تیر....(اوه...صحنه احساسی

شد!) ادامه میدیم!... روز ۲۵-ام از اون ماه...که... که Cupid Baby نانازتون به

دنیا اومد... ( که ای کاش نمیومد...)

خب دیگه بچوز جوووون! خیلی شد!... ما دیگه بریم...

 

BYE till next HI

+ نوشته شده در 11:43 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
دوشنبه هجدهم تیر 1386
امتحان عشق

دو نفر که خیلی همدیگر رو دوست داشتن با خواندن یک جمله معروف٬ از هم جدا شدن تا

یکدیگرو امتحان کنن... و هر کدوم در انتظار...که دیگه همدیگر رو نمیبینن... چون هر دو به

صورت اتفاقی به جمله معروف شکسپیر برمی خورند که میگه :

" عشقت را رها کن...اگر خودش بر گشت مال توست٬ اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده..."

+ نوشته شده در 8:14 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
جمعه پانزدهم تیر 1386
مرز میان عشق و عادت کجاست؟

خیلی دوست دارم....میدونی؟

اما یه کم شک دارم...نمیدونم دوست دارم واقعا" یا نه؟؟؟

میدونین...شاید تعجب کنین ولی این حقیقته.تشخیص عشق و عادت یه کم مشکلهمن

 نمیدونم واقعا" عاشقت شدم یا عادت عاشقانه دارم؟      

شعر گنجشکای خونه رو یادتون هست؟یه بارم گلزار اونو تو فیلم گل یخ خوند...یادتونه؟

شاعرش یعنی اردلان سرفراز در کتاب "از ریشه تا همیشه" در  پی نوشت این ترانه و در مورد

اون چند بیت :

من و گنجشکای خونه                   دیدنت عادتمونه

به هوای دیدن تو                          پر میگیریم از تو لونه

باز میایم که مثل هر روز                برامون دونه بپاشی

من و گنجشک ها میمیریم            تو اگه خونه نباشی

نوشته:با همخانه ام احمد که عشق و عادت را به گونه ای دیگر تفسیر میکرد و خود نیز

عاشق بود٬ این عاشقانه را هم مثل شعر های دیگر به گفتوگو و تفسیر پرداختیم اما به جای

جواب به پرسشی دیگر رسیدیم:مرز میان عشق و عادت کجاست؟ من و گنجشکای خونه

عاشقیم یا عادت عاشقانه داریم؟ با عشق آغاز کرده ایم اما انتظار هر روزی عادت نیست؟؟

شما چی میگین؟

+ نوشته شده در 7:3 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
دوشنبه یازدهم تیر 1386
دفاعیه دوم !!!
سلام بچوز.... حالم خییییلی گرفتست....هیچی نگین! یه پست بلند بالا نوشته بودم براتون که نمیدونم چرا پاک شد؟؟؟؟؟ ییهو قاطی کرد! منم الان قاطی ام خب کلی وقت و انرژی و احساس صرف شده بود.الکی که نیست!

حالا هم چون اعصابم و حالش نیست اصلا"٬ فقط خلاصشو میگم :

بچوزززز! واسه دومین بار رفتم جشنواره!!! کلی از من فیلم و عکس گرفتنااااا.... گفتم که اگه یه وقت منو تو تلویزیون دیدین٬ تعجب نکنین...

البت یکی از داورا که یه آقای خوبی هم بود٬ کلی از من تعریف میکرد و مدام میگفت : احسنت! احسنت! به به ! داور به این میگن! بله!

                                                                            

واااااای نمیدونین اون موقعی که شعرمو میخوندم!(در میان انبوه تشویق کنندگان!) چه جوی بود!!!! واقعا" توهمی بوداااا دور تا دور یه اتاق بزرگ٬ تموم داورا نشسته بودن و یه صندلی هم گذاشته بودن وسط که چییییی؟که مای بدبخت بشینیم.

به هر کسی ۵ دقیقه میدادن که دفاعیشو بکنه!!!یعنی ۵ دقیقه من حرفیدم؟؟؟یا خدا! جزو عجایب هشتگانست!!!

بچوز جون... این بار فقط رقابت تو تهران بود. از میون این همه شرکت کننده قراره ۳۰ نفر انتخاب بشن که برن واسه استان. بعد از میون اینا بازم چند نفر انتخاب میشن که میرن کشوری!!! وای...بچوز میدونین یعنی چی؟؟؟؟

بچوز خواهشا " دعا کنین جزو ۳۰ نفر بشم...خواهشا"  

+ نوشته شده در 6:19 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
چهارشنبه ششم تیر 1386
حالا فهمیدم جریان دیروز چی بوده....اونایی که عاشقن میفهمن
   

 انگار امشب خدا تموم خوشی های دنیا رو ازم گرفت...

+ نوشته شده در 3:26 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
سه شنبه پنجم تیر 1386
وفاداری

امشب بهم گفت : اگه یه روزی یکیو دوست داشته باشی ولی بدونی اون تا ۲-۳ سال دیگه

میمیره٬ چیکار میکنی؟

گفتم: بستگی داره تا چه حد دوسش داشته باشم

- زیاد

- تا آخرین لحظه ای که زندست کنارش میمونم

- و بعدشم میری با یکی دیگه...

خدا جون... اون چی فکر میکرد؟ مگه میشه؟؟؟ البته تغصیری نداشت.آخه اون نمیدونست

دوست داشتن واسه من چه مفهومی داره...

- آدم خجالت میکشه به کسی که یکبار٬ حتی فقط یکبار به اون گفته"دوست دارم" خیانت

کنه...حتی اگه اون بمیره..... به نظرم اگه با خاطرات اون زندگی کنم قشنگتر باشه...

حالا اگه آدم بتونه طاقت بیاره! چرا میگم آدم؟؟؟ آخه خیلی از آدما اینطوری نیستن...خیلیا زود

عشقشونو فراموش میکنن...دل به عشق دیگه ای میبندن...پس خاطراتشون چی؟؟؟پس

حرفایی که تو تنهایی با هم گفتن واسه کی میمونه؟؟؟

 

+ نوشته شده در 1:30 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
دوشنبه چهارم تیر 1386
!!!دفاعیه

 سلام دوستان! فردا چه روزیه!!! کارنامه میدن بهموووون! واااااااااااااایدیگه تموم شد!

حالا از امروز بهتون بگم...( البته دیروز میشه چون الان ساعت نزدیک ۲ هستش)

امروز رفته بودم " مرکز همایش های دانش آموزی شهید آشتیانی"! آره دیگه! ما اینیم!

میدونین واسه چیییییی؟ جشنواره خوارزمی! امروز رفته بودم واسه دفاعیه!

واسه جشنواره یه شعر دادم که اسمش اینه " خاک آسمونی" و اینو به همه ی

مهاجران ایرانی تقدیم کردم.

پس چی خیال کردین؟؟؟ لییا مگوری یعنی این! البت از این به بعد منو cupid baby

بشناسین.آره دیگه...اسم جدیده! آخه من از cupid خییییییییلی خوشم میااااد

من الانه یه مرحله بالا رفتم بعد قراره خودشون زنگ بزنن که سی؟بیام واسه مرحله

بعدی! وااااای! داور جشنواره ازمون یه سوالایی میکرد...!.... ولی خب!من از پس همش بر

اومدم. آره دیگه اینجوریاست!بچووووز!دعا کنین من برنده شم

                               

 

+ نوشته شده در 1:48 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
جمعه بیست و پنجم خرداد 1386
اوضاع قاطیه!
  سلااااااااااام بچوز مچوز! چطورررین؟

من که اوضام اصلا" خوب نیست... بعضی از امتحانا رو افتض دادم یعنی خییییییلی افتض.البت قبلا" گفته بودم بهتون... بچوز جون خواهشا" واسم دعا کنین... این طور که معلومه٬ از این موضوع بوهای خوبی نمیاد!

میدونم چقدر از قالبهای متنوع من لذت میبرین!!!! به خصوص باران جون!...!

شنبه امتحان ادبیات داریم... امروزم که زیست داشتیم و منه سر به هوای... یه سوال فوق العاده آسون و مزخرفو ننوشتم! یعنی ندیدم که بنویسم... نه باااا انگار عینک لازم شدم

وااااااای! امروز ۲ تا از دوستای قدیمیم اومده بودن مدرسمون ما رو ببینن!... تا پارسال با هم بودیم ولی امسال تو یه مدرسه دیگه بودن.خییییییییلی خوشحال شدمممممم

بچوز من خیییییییلی خوابم مییاااااد... گیج میزنم! تازه فردا باید ادب بخونم!

بچوز جوووووون فعلا" باااااااااااای

 

+ نوشته شده در 2:1 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
شنبه نوزدهم خرداد 1386
تولد نوید گوگوله!!!!!
                  

سلاااااااااااام بچوز جووووووووون! امروز تولد نوید گوگوله!

                                     

                                              نوید گوگول  

    نوید جوووووووون تولدت مبارک گوگول!

 

امشب شب ما غرق گل و شادی و شوره

از جشن ستاره آسمون یه پارچه نوره

امشب خونمون پر از طنین دلنوازه

تو خونه پر از نوای دلنشین سازه

عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه

زندگیم با بودنت درست مثله بهشته

تو خونه سبد سبد گلهای سرخ ومیخک

                             

                  عزیزم دوستت دارم تولدت مبارک               

جشن تو جشن تولد تموم خوبی هاست

جشن تو شروع زیبای تموم شا دیهاست

جشن تو شروع یک روز مقدسه برام

وقت شکر گذاریه به سوی درگاهه خداست

امشب تو ببین چه شور وحالی وصفایی

توستی که گل سرسبده محفل مایی

امشب رو لبا گلهای خنده واسه توست

آرزوی ما بخت بلند در طالع توست

HAPPY BIRTH DAY TO YOU  

 from : LIYA

   بچوز جوووون این وبسایت رو هم ببینین : http://www.navid-omid.veb.ir نوید-امید

+ نوشته شده در 16:16 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
جمعه هجدهم خرداد 1386
گناهت را نمی بخشم...

 

تو را با ديگری ديدم که گرم گفت و گو بودی
با او آهسته ميرفتی، سراپا محوِِ او بودی
صدایت کردم و بر من چو بیگانه نگاه کردی
شکستی عهد دیرین را ، گنه کردی، گنه کردی
گناهت را نمی بخشم
چه شبها را که من تنها به ياد تو سحر کردم
چه عمری را که بيهوده به پای تو هدر کردم
تو عمرم را تباه کردی، گنه کردی، گنه کردی
گناهت را نمی بخشم
گناهت را نمی بخشم
همين بود آن وفایی را که ميگفتی
همين بود آن صفایی را که ميگفتی
تو که خود اينچنين بودی
چرا روزم سيا کردی
گنه کردی، گنه کردی
گناهت را نمی بخشم
گناهت را نمی بخشم
گناهت را نمی بخشم

+ نوشته شده در 2:41 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
پنجشنبه هفدهم خرداد 1386
محسن غلامی گوگوووول
 

سلام بچوز فینگیلی!

 خوبین؟ من که اصلا" ! آخه امروز امتحان ریاضی داشتیم ...خیییییییییییییلی

افتض دادمیعنی خراب اندر خراب! بچوز جون خواهشا" واسم دعا کنین که فیزیکو خوب بدم....

خب٬ حالا از این بحث بگذریم٬ آهنگ جدید محسن غلامی رو که شنیدین؟(شوخی کردم)خیلی باحالهاینم

عکسشه... خیلی مگوریه نه؟ آره با! از خودمونه!!! 

                           

آخه میدونین چیه...من از این تریپ ها خیلی خوشم میاد

حالا از فردا باید چی؟؟؟فیزیک بخونم... خودتون دیگه میدونین یعنی چی!

خب دیگه...میبخشین بچوز ولی اصلا" حال ندارم و البت خوابم میادساعت ۱ نصفه شبه!الکی که نیست!

 

+ نوشته شده در 1:46 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
سه شنبه هشتم خرداد 1386
ای یار... ای عشق....
سلام بچوز!

چطور مطورین؟؟؟ خیلی وقته اینطوری اپ نکرده بودم هاااااا.... میدونین چیه؟

اصلا" حالش نبود. یه مسائلی هم پیش اومده بود که اعصابم خیلی قاطی بود ولی تولد آرا رو حتما" حتما"

باید  میگرفتم  وگرنه بدتر میشدم. خب امتحانا چطوره؟؟؟؟ من که تا اینجا همه رو خوب دادم جز

عربی  یعنی باید بگم خییییلی بد دادم. خیلی! میترسم یه وقت...  ( زبونتو بگاز!)

امیدوارم لااقل شما خوب بدین امتحاناتونو... بچوز تو رو خداااا دعا کنین من عربی رو افتض نشمخییییلی

میترسم

بچوز٬ این روزا اصلا" خوش نمیگذره...

بچوز٬ این شعر آهنگ قدیمیه شهرام کاشانیه( ای یار)...خیلی خوشمله  

 

ای یار ای عشق
تو ای همه وجودم
تو برام خدایی
همه ی تار و پودم
رفتی با رفتنت
دل منو شکستی
رفتیو از من چه
ساده گذشتی                                                       
ای همه خوبی اهل کجایی؟
کی میشه باز تو رو ببینم
کی می شه دوباره
چشمای نازتو ببینم
مرحمه دردی تو دریای چشام
کشتی منو با اون ناز نگات
ای یار ای عشق
تو ای همه وجودم
تو برام خدایی
همه ی تار و پودم
رفتی با رفتنت
دل منو شکستی
رفتیو از من چه
ساده گذشتی                                            

ای همه خوبی اهل کجایی؟
کی میشه باز تو رو ببینم
کی می شه دوباره
چشمای نازتو ببینم
مرحمه دردی تو دریای چشام
کشتی منو با اون ناز نگات
زیره نم نم بارون
برام ترانه ساختی
تو از عاشقی گفتی
چه آسون دل باختی
ولی به من نگفتی
دلت یه جایی گیره  

بچوز جون فعلا" بااااااااااااااااااااای

                                                            
+ نوشته شده در 15:15 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386
آرا جون تولدت مبارک
                        

خوش اومدی آرا جوووون!منتظرت بودیم!  

بیا تو ببین چه خبره!  


ادامه‌ی مطلب
+ نوشته شده در 16:4 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
جمعه هفتم اردیبهشت 1386
نمیدونم عنوان چی بذارم؟؟؟شما به با عنوانی خودتون ببخشید

Click here to visit the Emoticons Mail siteسلام بچوز جون... خییییلی دمغم هااااا... البت فکر نکنین اون موضوع منتفی شده ولی دیروز قرارمون به هم خورد همشم به خاطر دوستش بود و دوست منClick here to visit the Emoticons Mail site اه... اومدیم یه کاری کرده باشیم هاااا... البت من خودمم زیاد راضی نبودم. خوب شد.شاید قسمت نبوده  یا شایدم اتفاق بدی می افتاده. خب به هر حال!Click here to visit the Emoticons Mail site

بچوز! امروز هم نرفتم پیشاهنگی! ( حالا یکی نیست بگه:تو کی میری؟؟؟) خب بچوز جون امتحاناته دیگه! فکر کنم تا آخرای خرداد نرم. واااای کلمو میکنن!Click here to visit the Emoticons Mail site

نمیدونم چرا یه جوری شدمClick here to visit the Emoticons Mail siteانگار بین زمین و هوام... میدونین چیه من واسه این میخواستم برم که اگه ازش خوشم نیومد دیگه همه چی تموم شه و اینقدر فکرم مشغول نباشه. Click here to visit the Emoticons Mail siteبچوز یه ذره راهنمایی کنین خب! Click here to visit the Emoticons Mail site

خب دیگه چی بگم بهتون... Click here to visit the Emoticons Mail siteآره بهتره اینو بخونین آخه فکر کردم یه تنوعی تو این وب باشه.آخه چقدر من حرف بزنم!!!!

آقا گمانم من شما را دوست...

حسی غریب و آشنا را دوست...

نه نه! چه می گویم فقط این که

آیا شما یک لحظه ما را دوست؟

منظور من این که شما با من...

من با شما این قصه ها را دوست...

ای وای! حرفم این نبود اما

سردم شده آب و هوا را دوست...

حس عجیب پیشتان بودن

نه! فکر بد نه! من خدا را دوست...

از دور می آید صدای پا

حتا همین پا و صدا را دوست...

این بار دیگر حرف خواهم زد

آقا گمانم من شما را دوست ...    

 فعلا" باااااای بچوزززClick here to visit the Emoticons Mail site

+ نوشته شده در 9:6 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386
امروز روز به خصوصی بود... همه چی ییهو اتفاق افتاد...

 

Click here to visit the Emoticons Mail siteواااای بچوز! کلی چیز میز نوشته بودم واستون ولی حواسم نبود همشون پاک شد!!!Click here to visit the Emoticons Mail siteاونقدر اعصابم

الان که نگو! اه... خیلی ضد حاله خب! اینقدر آدم زحمت بکشه کلی جو بیاد آخرش... اه! Click here to visit the Emoticons Mail site

خب بچوز میبخشین سلام نکردم بس که اعصابم! بچوز جون الان اصلا" نمیتونم باهاتون حرف بزنم... میدونین چیه یه موضوعی پیش اومده که تا آخر هفته فکر کنم کار به بحث های عشقولانه بکشه!!!Click here to visit the Emoticons Mail site

ولی من اصلا" خوشحال نیستم و به نوعی حالت بدی بهم دست داده... احساس میکنم فکری که الان دارم

میکنم و کاری که قراره در آینده نزدیک بکنم درست نیست...Click here to visit the Emoticons Mail site... نمیخوام کار اشتباهی بکنم ترسم از اینه

که یه وقت کار نادرستی انجام بدم که بعدا" پشیمون بشم و یا حتی اونقدر بد باشه که در من تاثیر بدی ایجاد

بکنه...Click here to visit the Emoticons Mail site... واقعا" نمیدونم چیکار کنم؟

فقط  واسم دعا کنین تا اتفاق بدی نیفته...

الان هم اصلا" نمیتونم در مورد چیز دیگه ای واستون بگم فقط باید حتما" از اونایی که واسه پست قبلیم نظر

دادن و حتی اونایی که فقط خوندنش و حتی فقط عکساشو نگاه کردن تشکر کنم... مرسی بچوز جون.. فعلا"

باااااااااای.Click here to visit the Emoticons Mail site

+ نوشته شده در 17:8 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
دوشنبه سوم اردیبهشت 1386
به مناسبت 24 آوریل 1915
    

      ۲۴ آوریل٬ سالروز قتل عام ارامنه توسط

                 دولت فاشیسمی ترکیه

 سران حزب داشناک ارمنی که در استامبول بدار آویخته شده اند.

قتل عام ارامنه درترکیه 1915

قبل از آغاز جنگ جهانی اول (1914) حدود دو و نیم میلیون نفر ارمنی در قلمرو امپراطوری عثمانی زندگی می کردند ، اما پس از سال 1923 یعنی بعد از قتل عام نهایی ارامنه فقط تعدادی اندک (50,000 نفر ) آنهم در شرایطی بسیار اسفناک در قسطنطنیه ، استامبول امروزی ، زندگی می کردند .  پس بقیه کجا رفتند ؟

هنگامیکه در تابستان سال 1914 دنیا در آتش جنگ جهانی اول شعله ور شد و توجه اروپائیان به رویدادهای جنگ معطوف گردید، دولت وقت ترکیه فرصت مناسبی یافت تا مساله ارامنه را برای همیشه حل کند. کاری که هیچکدام از سلاطین قبلی عثمانیان و بویژه سلطان عبدالحمید موفق به انجام آن نشده بودند یا بهتر بگوئیم فرصت آن را بدست نیاورده بودند .  در آن زمان ترکان جوان تحت کمیته اتحاد و ترقی ، زمام امور را در دست داشتند .  سه تن از رهبران اصلی این حزب به نامهای محمد طلعت پاشا وزیر اعطم وقت ترکیه ، اسماعیل انور پاشا وزیر جنگ و احمد جمال پاشا و.یر درایداری که اندیشه های پان ترکیستی نژاد پرستانه و گرایش به آلمان داشتند،  در راس امور قرار گرفتند .  انهدام کامل نژاد ارمنی توسط این کمیته و بویژه سه شخص فوق به شکلی دقیق ، برنامه ریزی شده و محرمانه طرح ریزی شد .

آنها برای اجرای این سیاست غیر انسانی ، ابتدا مردان بین 15 تا 50 ساله را به بهانه بردن به جبهه های نبرد به ارتش فراخواندند .  همچنین دستور صادر شد هر کس که اسلحه دارد باید به ارتش تحویل دهد و هر آنچه که ممکن است در خلال جنگ مورد احتیاج ارتش قرار گیرد نظیر لباس ، قاطر ، غذا و غیره را ضبط خواهد نمود .  ولی جالب آنجاست که دولت فقط اموال ارامنه را به نفع ارتش ضبط می نمود .  ماموران جمع آوری اموال وقتی به خانه های ارمنی وارد می شدند ، همه چیز را اعم از اینکه مورد احتیاج ارتش باشد یا نباشد ، نظیر لباسهای زنانه ، اشیای زینتی و تزئینی و غیره را جمع کرده و با خود می بردند .

سرانجام در روز 24 آوریل 1915 بدستور دولت عثمانی حدود 300 نفر از رهبران، روحانیون، اندیشمندان، نویسندگان و سیاستمداران ارمنی دستگیر شده و پس از انتقال به کشتارگاه همگی آنها بجز اسقفی به نام کومیتاس « او نیز هوش و هواس خود را در اثر آنچه که دیده بود ، از دست داد »  بطرز فجیعی سلاخی شدند و این سرآغاز قتل عام بود.  همچنین در همان روز حدود 5000 نفر از ارامنه استامبول در کوچه ها و منازلشان بقتل می رسند .

کوچ اجباری ارامنه از موطن اجدادی خود در ارمنستان ترکیه       

کوچ اجباری ارامنه از موطن اجدادی خود در ارمنستان ترکیه   

آنان سپس سربازان ارمنی در جبهه های جنگ را خلع سلاح کرده و پس از انتقال آنان به گردان های بیکاری در پشت جبهه « راه سازی و خدمات »  آنان را گروه گروه بقتل رساندند .  رهبران و کسانیکه توانایی هدایت و رهبری مردم را داشتند .  بقتل رسیدند ، مردان و کسانیکه نیروی مقاومت جامعه ارمنی محسوب می شدند .  در ارتش بقتل رسیدند .  حالا دیگر دولت بزرگ عثمانی مانده بود و ملت بی دفاع ارمنی بدون هیچ رهبر و مغز متفکری .  دیگر چه چیز می توانست مانع اجرای سیاست ضد بشری آنان گردد ؟

سرانجام زمانیکه اوضاع بر وفق مراد بود، آنها به شهرها و روستاهای ارمنی نشین رفته و آنها را به این بهانه که در منطقه جنگی قرار دارند و باید به جاهای امن منتقل شوند ، از خانه هایشان بیرون کشیدند .  ماموران حتی فرصت نمی دادند تا آنان غذا ، لباس و لوازم ضروری را به همراه خود بردارند .  آنان دسته های ارمنی را که بیشتر آنها را زنان ، کودکان و سالخوردگان تشکیل می دادند ، بصورت کاروان هایی بطرف تبعیدگاه روانه می ساختند .  تبعید گاهی که برای آنان در نظر گرفته شده بود،  صحرای مرکزی سوریه واقع در منطقه درالزور در نزدیکی شهر حلب  بود، جائیکه قرار بود در زیر آفتاب سوزان از تشنگی و گرسنگی بمیرند .  ماموران ترک از رسیدن هر گونه آذوقه و مواد غذایی به ارامنه ، به شدت جلوگیری می کردند .

دولت برای سرعت بخشیدن به کشتار ارامنه ، گروه هایی را از زندانیان جنایتکار و بیرحم ترک و کرد ، تشکیل داد .  آن زندانیان به شرط شرکت در کشتار کاروان های تبعیدی ارمنی از زندان آزاد می گشتند .  آنها در سر راه مسیر کاروان های تبعیدی قرار گرفته و تا آخرین نفر را به وحشیانه ترین شکل قتل عام می کردند و اندک چیزهایی هم که داشتند غارت می کردند .  هر شب تا به صبح چندین نفر از افراد هر کاروان کشته و چندین دختر ربوده می شدند .  آنان تعداد مردان معدودی را هم که در دسته ها بودند، از دسته ها جدا کرده و بطر فجیعی قصابی می کردند .  زنان خوش صورت ارمنی را جدا کرده و با خود می بردند .  ژاندارمهای ترک تبعیدیان را زیر تازیانه و شلاق و با سر نیزه به جلو می راندند .  کودکان را از مادران خود جدا کرده و بقتل می رساندند تا راحت تر بجلو حرکت کنند . 

نقشه کوچ اجباری ارامنه و مکانهای قتل عام

نقشه کوچ اجباری ارامنه و مکانهای قتل عام

دختران ارمنی برای آنکه آتش شهوت ژاندارمها ناموس آنها را نشانه نرود ، گیسوان خود را کاملاٌ می تراشیدند و یا سر و صورت خود را می پوشانیدند .  ماموران ترک و ساکنین محلی برای خاموش کردن آتش شهوت خود ، حتی از تجاوز به اجساد زنان مرده کاروان نیز  خودداری نمی کردند. در بسیاری از موارد از یک کاروان چند ده هزار نفری  فقط عده ای انگشت شمار به تبعیدگاه می رسید و در اغلب موارد همگی تلف شده  یا  قتل عام  می شدند  و

 هیچکس از یک کاروان به تبعید گاه که همانا صحرای سوزان سوریه بود نمی رسید .  مادران ارمنی برای آنکه کودکانشان از گزند قتل عام در امان بمانند، آنان را به التماس به خانواده های کرد و یا حتی ترک می سپردند .  بسیاری در بین راه طاقت نیاورده، جان باختند .  رودخانه های دجله و فرات همواره از اجساد ارامنه  پر بود .  گاهی اعدام های دسته جمعی ارمنیان و جنایات وحشیانه جلادان ترک سبب می شد تا در مواردی اندک همسایگان کرد به یاری ارامنه اقدام کنند ، هر چند که خود کردها نیز از یاری به ارامنه وحشت داشتند هر کرد یا حتی ترکی که از ارامنه حمایت می کرد کشته می شد .  جنایات آنان بحدی بود که تعدادی از سیاستمداران ترک همچون صلال استاندار آلپو ( حلب ) ، مظهر استاندارد آنکارا با کشتار ارامنه مخالفت ورزیده و از کار برکنار شدند .  جلادان در ترابوزان واقع در ساحل جنوبی دریای سیاه روش جدیدی از کشتار را در پیش گرفتند .  آنان دسته های ارمنی را در قایق های کوچک سوار کرده و آنان را از قایق به دریا می ریختند .  در بعضی شهرهای دیگر مانند وان نیز از همین روش برای کشتار استفاده می شد .  بعضاٌ تبعیدیان را در رودخانه های دجله و فرات نیز غرق می کردند .

دنیا که در آن زمان دستخوش جنگ جهانی اول بود از عمق فاجعه ای که در ترکیه در حال وقوع بود ، بی اطلاع بود .  طرح نژاد کشی و قتل عام تا آنجا که ممکن بود مخفی و با برنامه اجرا شد.  دولت آلمان که با عثمانی متحد شده بود و از نزدیک رویدادها و حوادث ترکیه را نظاره می کرد ، نه تنها جلوی آتش شهوت ، کشتار و جنایات ترکها را نمی گرفت، بلکه در مواردی نیز عمل عثمانی را تائید می نمود .

امروزه ارامنه در سرتاسر جهان پراکنده شده اند که بیشتر آنان از فرزندان یا نوادگان بازماندگان کشتارها هستند .  اگرچه هنوز هم تعدادی از بازماندگان آن جنایات در بین ما زندگی می کنند .  ارمنیانی که موفق به فرار شدند ، به کشورهایی چون سوریه ، لبنان ، روسیه ، آمریکا ، اروپا و تعدادی نیز به ایران پناه برده و زندگی جدیدی را آغاز کردند .

امروزه دولت ترکیه نژاد کشی ارامنه را تکذیب نموده و ادعا می کند ارامنه تنها از منطقه جنگی شرق منتقل شده اند و درخصوص کشته شدگان با ناچیز خواندن شمار قربانیان ادعا می کند که آنها در جنگ و درگیریهای قومی کشته شده اند .  نژادکشی ارامنه برعکس آنچه که دولتمردان کنونی ترکیه ادعا می کنند .  در سرتاسر آناتولی و قلمرو امپراطوری عثمانی اجرا شد .

همه ساله ارامنه سراسر جهان در روز 24 آوریل بعنوان سالروز قتل عام 1915 در کلیسا گرد هم آمده و یاد قربانیان آن فاجعه بزرگ را گرامی می دارند .  آنچه که در سال 1915 در ترکیه در قبال ملت ارمنی رخ داد و بیش از یک و نیم میلیون قربانی گرفت ، همچون لکه ننگی است در تاریخ بشریت .  جنایات ، کشتارها ، تجاوز بعنف زنان ارمنی و اعمال وحشیانه دولتمردان ترک بحدی فجیع است که مطالعه آنها تن هر انسان آزاده ای را می لرزاند .

     انکار بس است٬ پذیرش! 

عکس های مستند از نژادکشی ارامنه

در زیر شما شاهد عکس هایی واقعی از قتل عام ارامنه هستید. اکثر این عکس ها توسط یک افسر آلمانی بنام آرمین وگنر که در آن زمان در امپراطوری ترکیه عثمانی بسر می برد، گرفته شده است. او پیش قدم شد تا درباره گزارشاتی که پیرامون کشتار ارامنه منتشر می شد،  تحقیق کند. وی با سرپیچی از دستوراتی که برای سرکوب وخفه کردن اخبار قتل عام داده می شد، به جمع آوری اطلاعات درباره کشتارها همت گماشت و عکسهای فراوانی از کشتار ، کوچ اجباری ارامنه  و اردوگاههای مرگ در صحرای سوریه ، گرفت.
 

 

 

  مرگ بر دولت فاشیسمی ترکیه

 

     آزادی... آزادی... فریاد بر     

حق  ماست 

 
نثار گل  برروی بنای یادبود قربانیان قتل عام 1915 ارامنه ساکن ارمنستان غربی واقع در حیاط کلیسای سرکیس مفدس در تهران

نثار گل  برروی بنای یادبود قربانیان قتل عام 1915 ارامنه ساکن ارمنستان غربی واقع در حیاط کلیسای سرکیس مفدس در تهران

 
مراسم 24 آوریل در تهران

همه ساله در 24 آوریل هزاران نفر از ارامنه تهران در کلیسای سرکیس مقدس واقع در خیابان کریمخان تهران گردهم می آیند تا همچون ارامنه ساکن در دیگز نقاط جهان مراسم یادبود بیش از یک و نیم میلیون از قربانیان نژادکشی ارامنه ساکن ارمنستان غربی توسط دولت ترکیه عثمانی را برگزار نمایند. بسیاری از ارامنه از عصر روز 23 آوریل در کلیسا حضور می یابند. آنها با روشن کردن شمع و نثار گل برروی بنای یادبود قربانیان قتل عام ارامنه واقع در حیاط کلیسا، ادای احترام میکنند. ارامنه با برگزاری این گردهمایی  

خواستار آنند که جامعه بین ااملل و دولتها این جنایت را بعنوان نژادکشی محکوم کنند و دولت ترکیه مسئولیت آن را بپذیرد.

امسال 2005-1915 که نودمین ساگرد این فاجعه انسانی می باشد، مراسم 24 آوریل با شکوه و شدت خاصی در اقصی نقاط جهان برگزار می شود.

تا دو سال قبل ارامنه پس از انجام مراسم مذهبی در صبح روز 24 آوریل، از کلیسای سرکیس مقدس تا دفتر سازمان ملل در تهران راهپیمایی می کردند تا از این طریق صدای اعتراض خود را بگوش مردم ایران و جهانیان برسانند. اما در سال 2004 با تغییر محل دفتر سازمان ملل در تهران،  این راهپیمایی انجام نشد و مراسم یادبود قربانیان قتل عام در داخل کلیسا پایان یافت.

اما امسال در نودمین سالروز نژادکشی ارامنه، هزاران نفر از  ارامنه تهران پس از انجام مراسم مذهبی در کلیسای سرکیس مقدس، از مقابل این کلیسا تا کلیسای حضرت مریم واقع در خیابان جمهوری راهپیمایی کردند.

در این راهپیمایی که بیش از ده هزار نفر از ارامنه شرکت داشتند، شعاریی همچون « مرگ بر دولت فاشیستی ترکیه»، « ترکیه جنایت می کند، آمریکا حمایت می کند» ، «ای شهید ارمنی راهت ادامه دارد» ، «ارمنستان غربی آزاد باید گردد» ، «عدالت، عدالت، فریاد بر حق ماست» ، در محکومیت دولت ترکیه در انکار این فاجعه و تخریب آثار تاریخی ارامنه در ترکیه، داده شد. در این راهپیمایی سرکیسیان، اسقف اعظم شورای خلیفه گری ارامنه تهران، نمایندگان ارامنه در مجلس شورای اسلامی، موسسه ها و انجمن های ارامنه حضور داشتند.

در پایان این مراسم در کلیسای حضرت مریم، قطعنامه ای قرائت شد. در اين قطعنامه كه از سوي هيات منتخب شوراي خليفه گري ارامنه قرائت شد آمده است: " ارامنه باگراميداشت ياد قربانيان اولين نژاد كشي قرن بيستم، از وجدان‌هاي بيدار بشري مي‌خواهند تا در راه اجراي عدالت در حق ملت ارمني و تمامي ملل مظلوم جهان كوشا باشند."
اين بيانيه مي‌افزايد: " از دولت تركيه مي‌خواهيم واقعيت تاريخي و انكار ناپذير نژاد كشي ارمنيان را پذيرفته و حداقل دين خود را درقبال ملت ارمني و جامعه بشري ادا كند."
در اين بيانيه از نمايندگان سازمان ملل متحد درخواست شده تا نژاد كشي ارمنيان توسط حكومت تركيه را براساس گزارش كميسيون ويژه سازمان ملل رسما محكوم كرده و از سازمان‌هاي تابعه خود به ويژه يونسكو بخواهد براي پايان دادن به انهدام آثار تاريخي و مذهبي ارمنيان اقدام موثر به عمل آورد.

همچنین ارامنه اصفهان روز يكشنبه 24 آوریل با برگزاري مراسمي نودمين سالگرد قتل عام ارامنه‌ ارمنستان غربي را بدست دولت عثماني گرامي داشتند. در اين مراسم بيش از 4000 ‬نفر ازارامنه‌ي اصفهان باحضور در كليساي "وانك" در محله جلفا با دردست داشتن پلاكارتهايي ، كشتار ارمنيان ارمنستان غربي به دست دولت عثماني را محكوم كردند. اين مناسبت هر ساله در روز ‪ ۲۴‬آوريل هم زمان با ديگر استانهاي ارامنه - نشين كشور برگزار مي‌شود.

بازماندگان اين فاجعه نيز در۵۶ ‬كشور جهان در سالگرد قتل عام ارامنه با تجمع در كليساها و انجام مراسم مذهبي خاطره‌ي شهداي نژادكشي ارامنه را گرامي مي‌دارند.

در زیر شما عکسهایی از این مراسم و راهپیمایی ارامنه در تهران را مشاهده می کنید.

مراسم نودمین سالگرد نژادکشی ارامنه در تهران 24 آوریل 2005

 

مراسم سالگرد نژادکشی ارامنه در تهران، صبح 24 آوریل 2004

 
 
 

 

مراسم سالگرد نژادکشی ارامنه در تهران، عصر 23 آوریل 2004

 
 

 

ای شهید ارمنی راهت ادامه دارد...


 

+ نوشته شده در 23:21 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
دوشنبه سوم اردیبهشت 1386
بازم مثل همیشه بنیامین برنده میشه !
                                          Click here to visit the Emoticons Mail site   آفرین بنوز جوووون ایول !

سلام بچوز جون! چه خبرااا؟؟؟

این ۳ روز اصلا" حالش نبود بیاپم واستون... میبخشین هاااا ولی هم گرفتار بودم و هم اعصاب! Click here to visit the Emoticons Mail site

دلیلشو خودمم نمیدونم ولی امروز اعصابم چون امتحان ریاضیمو افتض دادم و خلاصه امروز چی؟؟؟خیلی

افتض بود... آخیییی الان دارم دستمو بگیر منصور جوووون رو گوش میکردم خیلی عشقولانستClick here to visit the Emoticons Mail site...

یه خبر دیگه از بنوز جوووون! میدونین کیه؟ زیاد فکر نکنین بنوز جون همون بنیامین بهادری گوگوله!Click here to visit the Emoticons Mail site

بنوز جون به عنوان بهترین بهترین بهترین خواننده٬ آهنگساز٬ و آلبومش هم بهترین آلبوم انتخاب شده و

خلاصه بهترینه! (تو ایران البت) و یه تیتر توپ زده بودن:

                                                        " تمام و کمال بنیامین"

                

آره دیگه بنوز خودمونه! امروز وقتی از کلاس زبان برگشتم میرم مجله رو میخرم اگه چیزای مهم تری هم

بود بهتون میگم! ( میدونم الان میگین چه دختر ماستیه!)

تازه... عکس جدیدشم خیییییلی توپ بود! باحال! عالی! گوگول! زوگولی... ( اه... بسه دیگه...)

                                            

                                                    Click here to visit the Emoticons Mail site   Click here to visit the Emoticons Mail site   Click here to visit the Emoticons Mail site


Click here to visit the Emoticons Mail siteبچوز جون امشب یه پست اختصاصی مینویسم چون فردا ۲۴ آوریل هست و همین طور که میدونین سالروز

نسل کشی ارامنه هست... اگه در موردش چیزی نمیدونین حتما" این رو که میخوام بنویسمو بخونین...

             

 یادتون نره هاااا...

پس فعلا" بااااای ...

 

 

+ نوشته شده در 15:40 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
جمعه سی و یکم فروردین 1386
اینم یه مگور بازی دیگه!
 

Click here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail site

سلاااام بچوز جون! الان ساعت ۶:۳۰ هست که شروع کردم اینو نوشتن! میبینین چه سحر خیزم؟Click here to visit the Emoticons Mail site

وااااای بچوز جون! باید برم پیشاهنگی!نمیخوام!Click here to visit the Emoticons Mail site... یعنی واقعا" حالشو ندارم هااااا... چیکار کنم؟باید اینبارم یه بهانه ای جور کنم ولی میدونین چیه؟دیروز زنگ زدن و پرسیدن که میای؟ و منم گفتم که میام حتما".وااااای از این بدتر نمیشه! Click here to visit the Emoticons Mail site.... حالا من و لیندا تصمیم گرفتیم یه کاری کنیم دیگه! همکاری به این میگن...بله! Click here to visit the Emoticons Mail site.

 

لیندا قراره زنگ بزنه و بگه که من حالم بده و اوضام هیچ خوب نیست!!! Click here to visit the Emoticons Mail site و کلی صحنه سازی توووووپ دیگه!  بعدش هم باید ببینیم چی میشه...

ایول! اگه اینبارم نرم... ولی خداییش حالش نیست اصلا" ! در ضمن امتحان زیست هم دارم...=Click here to visit the Emoticons Mail site

آره دیگه اینجوریاست... یه چیز دیگه : حال اون دختره هم خوب شده و الان سر و مر و گنده ست!Click here to visit the Emoticons Mail site

خب بچوز جون... من دیگه دارم میرم... خووووووووش بگذره!Click here to visit the Emoticons Mail site

وایسید یه لحظه.... لیندا از اون اتاق میگه : حله....!Click here to visit the Emoticons Mail site

 

 

+ نوشته شده در 8:25 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386
اگه میتونین واسه اون هم دعا کنین...
 

به ! سلام بچوز جون! خییییلی دلم براتون تنگ شده بود...واقعا" میگم گوگولیا!Click here to visit the Emoticons Mail site

آخه میدونین چیه... این چند روز اصلا" حالش نبود بیاپمClick here to visit the Emoticons Mail site... نمیدونم چرا ولی حال نداشتم... از تموم

اونایی که تو این مدت بهم سر زدن خییییلی ممنونمClick here to visit the Emoticons Mail siteشرمنده میکنین!

خب از اتفاقات امروز بگم براتون... امروز زنگ اول که هیچ اتفاق خاصی نیفتاد و البت شیمی داشتیم. زنگ

دوم امتحان زبان دادیم! به به... چه امتحانی! ماه!

زنگ آخر هم که زیست داشتیمClick here to visit the Emoticons Mail site چقدر درس باحالیه! جلسه قبلش هم تشریح داشتیم! تشریح

کلیه! اونقدر خوشم اومد...! به به...

زنگ آخر خورد و ما به این حالت اومدیم پایینClick here to visit the Emoticons Mail site که چی؟ که بریم خونه دیگه! ولی وقتی رسیدیم حیاط

با این صحنه مواجه شدیم : یکی از بچه های کلاس اول رو خوابونده بودن رو زمین و اینطور که معلوم بود

نفسش در نمی اومد....

این طور که فهمیدیم جریان از این قرار بود : یکی از بچه های این کلاس همین جوری ورداشته بود واسه

خودش اسپری زده بود و این بغل دستیش که آسم داشته٬ نفسش گرفته بود و حالش بد شده بود...Click here to visit the Emoticons Mail site.

من که اگه جای اون دوسته بودم خودمو می کشتم! Click here to visit the Emoticons Mail site...

Click here to visit the Emoticons Mail siteوقتی آمبولانس اومد دیگه سرویس ما هم اومده بود و واسه همین دیگه نفهمیدم چی شد...

Click here to visit the Emoticons Mail siteمن که اصلا" نمیشناختمش داشتم از نگرانی میمردم چه برسه به دوستاش....

فردا هم که ما رو میبرن باشگاه آرارات واسه ۲۴ آوریل...

خب دیگه اینجوریاست... من دیگه دارم میرم بچوز جون! خوش بگذره.... Click here to visit the Emoticons Mail site

+ نوشته شده در 15:32 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386
خیلییییی خسته شدم...
                              

       برگ ناز نسترن ها طعنه میزنن که تنها موندم و بی کس و کارم٬ ندارم هیچکی تو دنیاClick here to visit the Emoticons Mail site

  Click here to visit the Emoticons Mail siteسلام بچوززز جوووون!

نمیدونم چرا حالم بده... اصلا" حال هیچی ندارمClick here to visit the Emoticons Mail siteنمیدونم چرا اینجوری ام. ولی فکر کنم بیشتر واسه

خستگیه. آخه امروز از اون روزای خسته کننده بود! اولا" این که ساعت ۲:۳۰ تعطیل میشدیم بعدش هم

چهار و نیم باید پامیشدم برم کلاس زبانClick here to visit the Emoticons Mail site واقعا" پدر آدم درمیاد!

خلاصه اینجوریاست دیگه! تازه امروز کلی تو کلاس اکتیو بودمClick here to visit the Emoticons Mail site!

لییا مگوریه دیگه! چیکار میشه کرد؟ Click here to visit the Emoticons Mail site ؟

معلممون میخواست کلمو بکنه! بس که حرف میزدمClick here to visit the Emoticons Mail site البته از نظر درسی هااااا... آخه امروز هیچکی

هیچی نمیگفت و همه ساکت بودن! فقط من جوابا رو میدادمClick here to visit the Emoticons Mail site

آره دیگه ما اینیمClick here to visit the Emoticons Mail site!

خب دیگه بچوز جون من دارم میرمClick here to visit the Emoticons Mail site اه... جدا شدن از شما سخته ولی به هر حال هر سلامی خداحافظ

هم داره... ( یکی نیست بگه : برو پی کارت! لازم نیست فلسفه بافی کنی!)

فعلا" باااااااایClick here to visit the Emoticons Mail site....

                            

+ نوشته شده در 0:22 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
جمعه بیست و چهارم فروردین 1386
فردا روز بدیه! خودم میدونم!
 

سلام بچوززز جونم خوبین؟

من با این که حال ندارم یه کمی خوبم.امروز نمیخوام زیاد چیز میز واستون بنویسم فقط این که فردا امتحان ریاضی دارمممممممممClick here to visit the Emoticons Mail siteاین که میگن خدا نصیب گرگ بیابون نکنه همینه!

ولی خوبه باز... بهونه ای شد تا نرم پیشاهنگی! Click here to visit the Emoticons Mail site دیشب زنگ زدن و گفتن که میای؟ منم مثلا" که ناراحتم گفتم : خیلی دلم میخواد بیام ولی... امتحان ریاضی دارم! شما هم که میدونین ریاضیه و...Click here to visit the Emoticons Mail site

باشه بابا! فهمیدم! Click here to visit the Emoticons Mail site

آره دیگه اینجوریاست!Click here to visit the Emoticons Mail site

خب بچوز جوووون این شعر باحال رو بچسبین :

گله میکرد ز مجنون لیلی

که شده رابطه مان ایمیلی

حیف از آن رابطه انسانی

که چنین شد که خودت میدانی

عشق وقتی بشود دات کامی

حاصلش نیست به جز ناکامی

نازنین خورده مگر گرگ تو را؟

برده یا دات کام و دات ارگ تو را؟

بهرت ایمیل زدم پیشترک

جای سابجکت نوشتم به درک

به درک گر دل من غمگین است

به درک گر غم من سنگین است

به درگ گر رابطه خورده ترک

قطع آن هم به جهنم به درک

آنقدر دلخور از این ایمیلم

که به این رابطه هم بی میلم

مرگ لیلی نت و مت را ول کن

همه را جای OK کنسل کن

OFF کن کامپیوتر را جانم

یار من باش و ببین من ON ام

اگرت حرفی و پیغامی هست

روی کاغذ بنویسی بادست

نامه یک حالت دیگر دارد

خط تو لطف مکرر دارد

خسته ازFONT و زFORMAT شده ام

دلخور از گردلی@ شده ام

کرد رپلای به لیلی مجنون

که دلم هست از این سابجکتت خون

باشه فردا تلفن خواهم کرد

هر چه گفتی که بکن خواهم کرد

زودتر پیش تو خواهم آمد

هی مرتب به تو سر خواهم زد

راست گفتی تو عزیزم لیلی

دیگر از من نرسد ایمیلی

نامه ات پست نمودم بهرت

به امیدی که سر آید قهرت

آخییییییییییی خوشتون اومد؟ لییا مگوریه دیگه! Click here to visit the Emoticons Mail site

 

 

+ نوشته شده در 9:31 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386
حالش نیست اصلا" !
                   

                                         Click here to visit the Emoticons Mail site 

 سلام بچوز جون خوبین؟

من که اصلا" حال ندارم Click here to visit the Emoticons Mail site... این ۴ روز رو هم حالش نبود چیز میز بنویسم واستون...

شنبه هم که امتحان ریاضی داریم...Click here to visit the Emoticons Mail site

می بخشید بچوز جووون ولی خیییلی اعصاب و دلگیرم  و حال ندارم Click here to visit the Emoticons Mail site

من دیگه میرم ولی یه چیز خصوصی بگم : آقا سوادا خوب شد دستت شکست!

حالت گرفته شد تو عید آره؟ میدونم... خوب شد! الهی کوفتت بشه شمال! الهی...

می بخشید بچوز ولی خیلی اعصاب بودم از دستش. Click here to visit the Emoticons Mail siteخب دیگه... من برم... اگه بعدا" حالش بود میام براتون کلی میحرفم... پس فعلا"...Click here to visit the Emoticons Mail site

                                  

           
+ نوشته شده در 17:17 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
یکشنبه نوزدهم فروردین 1386
HAPPY EASTER
 Click here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail site

                                                          HAPPY EASTER

Click here to visit the Emoticons Mail siteسلام بچوز جونم چطورین؟

منو که نپرسین...! گفته بودم امروز میرم پیشاهنگی نه؟ واااااااای....

هنوزم پاهام می وزوزه! یعنی درد میکنه(قابل توجه اونایی که کلمه های من واسشون ایجاد سوال

میکنه)

آره...نمیدونین چه خبر بود! از ساعت ۸ رفتم و کم کم بچوز اومدن و ساعت ۱۰ تقریبا" همه اومدن...

شروع کردیم به میز و صندلی چیدن و غذا درست کردن و کیک پختن و....از این کارا دیگه...Click here to visit the Emoticons Mail site

از ساعت ده و نیم کم کم مردم اومدن و ساعت یک دیگه اون جا داشت منفجر میشد!Click here to visit the Emoticons Mail site طوری که دیگه

نمیتونستیم راه بریم و باید خودمون رو قد سوزن میکردیم و از بین مردم رد میشدیم...!Click here to visit the Emoticons Mail site

ما پیشاهنگا هم که با لباسای مخصوص خودمون بودیم. اولش منو گذاشته بودن سر بازی هاClick here to visit the Emoticons Mail site. ولی

بعد گفتن اگه کسی میخواد تو لاتاری باشه میتونه پستشو عوض کنه... ولی باید زبونش دراز باشه...!Click here to visit the Emoticons Mail site

آخه باید تخم مرغای پلاستیکی رو که تزیین کرده بودیم به مردم میفروختیم و رو هر کدومشون یه شماره

بود.دونه ای هزار تومن.کلا" هم ۳۰۰ تا بودن. ولی خب...خود جایزه یه چیز خوب بود : طلا و وسایل خونه

اول که من گفتم میخوام لاتار ها رو بفروشم سرگروهمون گفت : میتونی؟ باید زبون بریزی ها!(تردید

داشت) ولی من گفتم: اینطوری منو نگاه نکن ها! اگه موقعیتش باشه میبینی چه زبونی دارم!Click here to visit the Emoticons Mail site

بعد من و یکی دیگه(زپیور) رو فرستاد. زپیور هم از اون زبون درازا بود !!! سبدو از من گرفت و کیسه پولا رو

داد به من.(هنوز هیچکی نیومده بود) هی میگفت: همشو میفروشم!شلوارشونو در میارم!Click here to visit the Emoticons Mail site

ولی وقتی مردم جمع شدن...چهارتاشو خودش خرید! هی راه میرفت...میخواستم بگم پس چی شد اون

زبونت؟ شلوارشونو در بیار دیگه! واقعا" نمیدونم تو این موقعیت ها چرا زبون این زبون درازا کوتاه میشه!؟

سبدو گرفتم! خودم رفتم بین مردم و کلی تبلیغ کردم! نشونه می کردم سراغ کیا برمClick here to visit the Emoticons Mail site... مثلا" اونایی

که بچه کوچیک داشتن یا اونایی که خودشونو می گرفتن... اول باید مخ بچه ها رو میزدم و اونا هم پدر

مادرشونو... آره دیگه! اینه! لییا مگوریه دیگه! Click here to visit the Emoticons Mail site

خلاصه خیلی مگور بازی دیگه که اگه بخوام بگم کلی طول میکشه و شما هم که حوصلشو ندارین و البته

منم حال نوشتن ندارم!

 ولی خوب بود هااااا پسر دخترا حال میکردنClick here to visit the Emoticons Mail site... آخیییییی کلی هم ظرف شستم...بمیرم واسه

خودم آره دیگه تا ساعت سه و نیم اونجا بودم... خیییییلی خسته بودم واسه همین رفتم بپرسم تا

کی میمونیم؟ که با جواب زیبایی برخورد کردم : تا وقتی که همه مردم برن...شما هم باید بمونین تا همه

چیزو جمع کنیم.اونوقت میتونین برین...

شما قیافه منو تو این لحظه تصور کنینClick here to visit the Emoticons Mail site... نمیتونستم رو پام وایسم! نگاهی به جمعیت کردم و خیلی

واضح بود اینا تا ساعت ۷ رفتنی نیستن! تازه بعضیا داشتن میومدن! دیگه راهی نمونده بود جز این که

جیم بشم! رفتم پیش سرگروهمون و گفتم : راستش من خیلی دلم میخواستم بمونم و بقیه کارا رو هم

بکنم ولی میدونی چیه... ساعت یه ربع به پنج کلاس دارم...کلاس زبانه!مهمه!Click here to visit the Emoticons Mail site

آره دیگه و اینطوری شد که ما پر شدیم! خب اینم یه نمونه مگور بازیه واسه خودش!

وااااای ولی هنوزم پاهام می وزوزه... الکی که نیست! از ساعت ۶ تا ۳ آدم سر پا باشه و هی کار کنه...

آخییییییییی مگوریا خسته شدین؟ خب دیگه... وقتشه من برم... پس فعلا"Click here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail site

+ نوشته شده در 22:17 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
شنبه هجدهم فروردین 1386
این جمله ی منه : خوابم میاد خیلی زیاد... !
     

        Click here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail site

سلام بچوززززز مگور چگوری!

اه...اصلا" حال ندارم براتون بنویسم...خوابم میاد...Click here to visit the Emoticons Mail site...وااااییییی یکی منو ببره بخوابونه!!!

نمی دونم چرا این جوری شدمClick here to visit the Emoticons Mail site...فردا صبح هم باید پاشم برم پیشاهنگی.۸ صبح!

خیلی سخته... طاقت فرساست...درک کنین منو...

امروز ترم جدید کلاس زبانم شروع شد و با هزار سختی رفتم. آخییییییی معلم دو ترم قبلمون بود...Click here to visit the Emoticons Mail site

خیلی گوگوله! تازه...دوستم رو هم دیدم! خیلی خوشحال شدم.الان یه ترم از من عقب افتاد واسه این

که ترم قبل نیومده بود.اه...الان باید کلاس هم بودیم دیگه...ای بی معرفت!Click here to visit the Emoticons Mail site

وااااایییییی...خوابم میاد... ولی نمیخوام تنهاتون بذارم بچوز جون!(!) ولی خب حال ندارم بنویسم...

کی میتونه دل منو اینجور بلرزونه؟ هم اپ شددددددد...Click here to visit the Emoticons Mail site

خب دیگه من برم...دعا کنین فردا بخیر بگذره...! فعلا"....Click here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail site

                                همش مال شما....! 

+ نوشته شده در 23:26 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
شنبه هجدهم فروردین 1386
چه می کنیم ما دخترا !

 

Click here to visit the Emoticons Mail siteسلام بچوز مگوری مثل خودم! چطوریا این؟

کلی خسته شدم تو پیشاهنگی...حالم دراومد! حالا باید یکشنبه هم برم چون برنامه داریم واسه

عیدمون...Click here to visit the Emoticons Mail site منو هم گذاشتن سر بازی ها! حسابی پول می چپم از مردمClick here to visit the Emoticons Mail site

چیزای مختلفی هست...بعضیا رو گذاشتن واسه آشپزخونهClick here to visit the Emoticons Mail site٬ بعضیا سرویس٬ بازار٬ قرعه کشی ها(لاتار)

و ۱۵ تا کیک هم ما دخترا باید بپزیم!Click here to visit the Emoticons Mail site ده نفر هم مسئول بازی ها هستن که منم جزوشونم

 نمیدونم پسرا چیکار می کنن این وسط؟؟؟

خلاصه همه زحمتا رو یکشنبه٬ ما دخترا می کشیم...Click here to visit the Emoticons Mail site

امروز هم کلی تخم مرغ رنگیدیم...

خب دیگه بقیه چیزا رو هم یکشنبه که اومدم واستون می گم. اه...امروز یکی از پسرا کچل کرده بود...اه

فکر کنم رفته سربازی! چه بد! خوبه پسر نیستم هاااااااClick here to visit the Emoticons Mail site

خب دیگه بچوز جون من دارم میرم...راستی وب جدیدو دیدین؟ قالبش که حرف نداره!Click here to visit the Emoticons Mail site

فعلا" بااااااااااااای مگوریاClick here to visit the Emoticons Mail site

                 

+ نوشته شده در 0:5 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
جمعه هفدهم فروردین 1386
هنوز یادم نرفته...
 

سلام بچوزززز خوبین؟ البت من هنوز یادم نرفته چقدر بی معرفت شدین...ولی خب به خاطر بعضی چیزا

دوباره اومدم. Click here to visit the Emoticons Mail site

خب بگذریم...الان ساعت شیش و نیم صبحه هااااا...میبینین چه سحر خیزم؟ فقط به خاطر شماClick here to visit the Emoticons Mail site

البته ناگفته نماند یه کم هم واسه این که ساعت ۷ دیگه کم کم باید آماده شم که برم پیشاهنگی...Click here to visit the Emoticons Mail site

اه...خیلی جانفرساست...آدم از دست و پا می افته.ولی دیگه چی کار کنم؟ مجبورم برم دیگه...

Click here to visit the Emoticons Mail site...........فردا هم که تعطیلیم تا دوشنبه! شنبه هم که با دوستم می ریم کلیسا حااااااااال...

یه چیز دیگه : وب مشترک من و آرمین هم افتتاح شد! قالبشم خودم سفارش داده بودم...ماهه!Click here to visit the Emoticons Mail site

                                                    

                                                 Click here to visit the Emoticons Mail site لییا و آرمین Click here to visit the Emoticons Mail site

 

خب دیگه بچوز٬ من دیگه برم...کاری ندارین؟

خب زودتر میگفتین...من که رفتم! خب تو نظرات بنویسین!Click here to visit the Emoticons Mail site

فعلا" باااااااااای...Click here to visit the Emoticons Mail site

                 

+ نوشته شده در 7:43 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386
ای بی معرفتا!
                                             

                                                     ای بچوز بی معرفت!

سلام بر و بچز بی معرفت! خیییییلی بد شدین.بی معرفتی هم تا این حد؟ اگه من نیام بهتون سر بزنم

خودتون که نمیایین...Click here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail site

 

( اگه هرازگاهی خواستین نظر بدین واسه پست قبلی بدین...)

تا اطلاع ثانوی تو این حالت می مونم...Click here to visit the Emoticons Mail site

 

+ نوشته شده در 18:24 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386
فردا هم بگذره که...

         Click here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail site

سلام بچوزززز چطوریا این؟

امروز یکی از عجایب دیگه تو مدرسمون اتفاق افتاد! تو پست قبلی گفته بودم که امتحان زیست داریم نه؟

باور میکنین تا ساعت ۱۲ می خوندم ؟( صفحه ها رو نگاه میکردم)

تحقیقامونو از اول ساعت ورداشتن و نگاه کردن و از هر کی صد تا ایراد مختلف هم گرفتن(دبیر گراممون رو

میگم هاااا) بعد از اونجایی که بحث مفصلی به وجود اومده و دبیر گرام که فقط منتظر چنین لحظه ای

میسوزن٬ بعله! این ۲ ساعت وقت کلاس به این شکل گذشت: Click here to visit the Emoticons Mail site و ما هم چشممون به ساعت های

عزیز بود و هرازگاهی هم به این شکل :Click here to visit the Emoticons Mail site

تحقیق مبارکم ۷۹ صفحه شده بود.۷۹ صفحه واسه دیابت! ۷۹ تا ایراد گرفت!Click here to visit the Emoticons Mail site خلاصه... همه بچه ها به

این حالت شدن بعد از چی؟ بعد از این که دبیر گرام تموم تحقیقارو مشاهده فرمودن:Click here to visit the Emoticons Mail site

آخییییییییییی فردا هم برم...بعدش ۳ روز تعطیلیم که اگه بخوام جمعه رو هم حساب کنم میشه۴ روز!

یکشنبه هم که عیدمونه!Click here to visit the Emoticons Mail site Click here to visit the Emoticons Mail site

                                   حالللللللللللللل می کنیممممممممممممم  Click here to visit the Emoticons Mail site

Click here to visit the Emoticons Mail site................................. این من نیستما !

 

 

باشه.... من دیگه باید برم وگرنه کلی چیز دیگه دارم بگم ولی الان مجبورم برم...

 

در ضمن مرسی از نظراتون...   فعلا" بااااااااااااااااااااااایClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail site           

 

                                    

 

              Click here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail site

   

 

 

 

 

+ نوشته شده در 23:32 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
سه شنبه چهاردهم فروردین 1386
بالاخره رفتیم مدرسه!

 

سلام بچوز مگوری خوبین؟Click here to visit the Emoticons Mail site

امروز بالاخره رفتیم مدرسه! آره بابا...هیچ اتفاقی نیفتاد و خیلی معمولی بود. هیچکی به هیچ کس دیگه

کار نداشت...و طبق انتظاری که داشتیم هیچکی درس نخونده بودClick here to visit the Emoticons Mail site

ولی کلی بخیر گذشت ها! زنگ ریاضی و هندسه رو میگمClick here to visit the Emoticons Mail site. آخه اونقدر دعا کردم که منو صدا نکنن

پای تخته... خدا میدونست اگه صدام میکردن چی میشد!!!

ولی خب...بخیر گذشت! اینم از معجزات الهی بوده! فکرشو بکنین یه زنگ ریاضی و دو زنگ پشت سر

هم هندسه! مخ آدم جوش میاره! البته من که بیشتر وقتو تو کلاس نیستمClick here to visit the Emoticons Mail site فقط از نظر فیزیکی منو

میبینن...

وااااای فردا امتحان زیست داریم!Click here to visit the Emoticons Mail siteاه! اصلا" حالش نیست! تازه باید تحقیقمو هم تحویل بدم...باور

میکنین؟شده تقریبا" ۷۲ صفحه! چلونده شدم تا اینو نوشتم(تایپ کردم)Click here to visit the Emoticons Mail site

خب بچوز من دیگه برم چون خیییییلی کار دارم ولی یه چیزی بگم حالتون گرفته شه : شنبه٬ یکشنبه و

دوشنبه تعطیلیمممممClick here to visit the Emoticons Mail site..... هه هه هه هه....Click here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail site

باشه...خوش بگذره! بااااااااااااااایClick here to visit the Emoticons Mail site

 

 

+ نوشته شده در 16:50 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
دوشنبه سیزدهم فروردین 1386
دیگه داریم میریم هااااا...
 

سلام بر و بچزززز جون چطوریا این؟ ای بابا منو که میدونین... کی خوب بودم که بخوام حالا باشم؟

دیدین بالاخره این روز نحس رسید! سیزدهم فروردین واقعا" نحسه! چون فرداش مدرسه ها دوباره

شروع میشن و من با خوشحالی راهی مدرسه میشم ....البته متذکر بشم که در جمله ی

قبل از افعال معکوس استفاده شد !

خب دیگه هر کی یه جوریه! منم از اون دخترای قاطی ام...البته نه این که با دیگرون قاطی بشم هااااا...

از اول دبستان هم از اونا نبودم...خب چی کار میشه کرد؟ همینه که هست!

خب بگذریم... میدونین چیه؟ من نمیخوام برم فردا... منو در یابید...(بازم از این ملودرام ها)

اگه دست من بود...اه! حسابی حرصم  دراومد هاااا...ساعت ۱ نیمه شب داشتم سریال آن شرلی رو

میدیدم و فهمیدم من چقدر تحت فشارم  میدونین چرا؟ واسه این که اون همسن من بود و دانشگاه

میرفت ولی من... من وقتی اون مادربزرگه تازه میرم دانشگاه ! آره دیگه تو کشور های دیگه این جوریاست

یکی از معلمامون هم می گفت : این زیستی که شماها الان میخونین تو کشورای دیگه تو

دانشگاهاشون می خونن...

ولی اشکال نداره... من بالاخره جراح میشم و همتونو جراحی می کنم! یادتون باشه فقط بیاین

پیش مننننننننن...

بعدشم رفتم و کتابمو خوندم ( تو پست قبلی دربارش گفتم)...عجب عشقولانه... ....

خب دیگه! احساساتی نشید! من دیگه دارم میرم... کاری ندارین؟ اگه داشتین تو نظرا بنویسین

باشه؟؟ خب دیگه باااااااااااااااااااااااای

خبر روز :

کی میتونه دل منو اینجور بلرزونه؟ و نوشته های لییا و لیندا مگوری اپ شدددددد...

 

 

+ نوشته شده در 8:32 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
یکشنبه دوازدهم فروردین 1386
چی بگم آخه؟ عنوان نداره که!
 

سلام مگوریا...خوبین؟ من که باز نه...! آره بازم عصبی ام...دلگیر٬ ناراحت٬ گریون...  آره

دیگه مثل همیشه! چی کار میشه کرد؟ همینه که هست!

امروز دوازدهمه!!!! وااااای...می دونین یعنی چی؟ یعنی همین دیگه! فردا هم که زرتی می

پره و اونوقت چهاردهمه بیخود می رسه و باید باز هم بریم مدرسه... البته فکر میکنم فقط

من اینهمه ناراحتم... خوش بحالتون...شما تو مدرسه هاتون خوش میگذرونین... همش تغصیر

ایناست که منو ثبت نام نکردن دیگه!

همش گفتن : ما میان پایه ثبت نام نمیکنیم و ...   ( از این حرفای چرند) خدایی اون لحظه

چقدر  دلم می خواست اون مدیرای بی ملاحظه و سنگ دل رو حسابی مورد نوازش قرار بدم...

خب دیگه ولی نمیشد...همش واسه خاطر بچه های دیگه بود...ملاحظه اونارو کردم وگرنه...

بگذریم... ولی ای کاش شما ها همچین مدرسه ای (دبیرستان) رو سراغ داشتین...حیف...

خب دیگه بسه بچه! دیگه واقعا" می گذریم

از کارایی که امروز کردم واستون بگم...(حالا هر کی ندونه فکر می کنه چی کار کردم!  ) هیچی بابا!

تنها کار مفیدم این بوده که رفتم " شهر کتاب"٬ یه کتاب خریدم و پا شدم اومدم خونه! البته

همینم ۴ ساعت وقت می خواست. آخه من از اونایی ام که نمیشه باهاشون رفت خرید!

  اتفاق مگوری دیگه این بود که یه ایمیل با حال مگوری ای از نوید مگوری(نوید-امید) رسید

که خیییییییییلی خوشحال شدم از نوشته اش... 

آخیییییییییییی خسته شدین ؟ باشه یه چیز دیگه هم بگم بعد...در واقع یه اعترافه! آره می

خوام صادقانه یه اعترافی بکنم...آه...بچوز ٬ مگوریا... : من یه کلوم درس نخوندم این ۱۸ روز...(

)

آخییییییییییییی...بالاخره گفتم! حالا صداقتو می بینین؟ البت آدم باید همه جا این قدر صادق

باشه...حتی در حضور معلم گرام و در هنگام مواجه شدن با این سوال نه چندان غریب: تو توی

این چند روز چیکار می کردی؟؟؟ درس خوندی اصلا"؟

آره مگورها فقط یادتون نره ! مهم نیست اگه فرستاده شدین دفتر مدرسه یا مجبور شدین کلی جریمه بنویسین....  یا بعد مجبور بشین کلییییییی چیز میز بخونین...

آره...! فقط یادتون نره.... فعلا" باااااااااااای...  ( در ضمن رو این مسئله فکر کنین)

                                                             

                                                                  امضاء : لییا مگوری- عضو انجمن راستگویان -

 

 

 

 

+ نوشته شده در 5:41 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
شنبه یازدهم فروردین 1386
دیگه کم کم داریم میریم...
 

سلام بر و بچززززز امروز چطوریا این؟

می بینین؟من همیشه به فکرتونم...آره دیگه بچه تابستون! بچه ماه مگوری : تیررررر

به به...به به...این همه بچه مهربون باشه؟ خب دیگه بچه های تابستونی این طوریان...کاری نمیشه

کرد. خب دیگه بریم سر اصل مطلب:

واااااای امروز یازدهمه ! دیگه تموم شد... دیگه همه چیز تموم شد...   ( اوه اوه! باز از این صحنه های

ملودرامه...!) آره ۱۸ روز تعطیل بودیم و به این سرعت پر شد...حالا مگه ۱۸ روز مدرسه به این سادگیا

میگذره؟ نه به خدا ! آه خدا جون...آخر و عاقبت ما رو بخیر کن...

میبینین؟ واسه شما هم دعا کردم. بچه به این مگورییییییی

  خب...صبر کنین حساب کنم...آره ! بعد از عید٬ نوزدهم فروردین عید پاک ماهاست 

چه خووووووووب ! حسابی خوش میگذرونیم  و مخصوصا" از این کارا :

خب دیگه... بالاخره باید برم دیگه...ریاضی رو هم که فقط سوال ها رو نوشتم...جوابا که زیاد مهم نیست

هست ؟؟؟؟؟

پس فعلا" باااااااااااااااااااااای مگورییییییییییییییا 

 

و... مرسی از نظراتتون! شرمنده میکنین                

 با این که وبم هنوز تازه شروع شده... بفرما ! بوستون هم کردیم٬ دیگه چی میخواین؟

                                                                                

+ نوشته شده در 6:11 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
پنجشنبه نهم فروردین 1386
از دست این ریاضیات...

 

سلاااااااام بر و بچززززز مگوری مثل خودم چطوریا این؟؟؟ خوش میگذره؟ خوش به حالتون...

من که امروز اومدم مثلا" یه کم ریاضی بخونم که دیدم ای بابا...به اندازه ی... تکلیف دادن بهمون.

البته ما خدمت دبیر محترممون عرض ادب و ارادت میکنیم...سلام خانوم افشار! خوبین؟ خوش میگذره

انشاالله؟ بدخواه مدخواه که ندارین؟؟؟  {  }

خب دیگه...بسه... میدونین چیه؟ ییهو متوجه این نکته شدم که : من اصولا" از بحث sin,cos,... سر در

نمیارم... تنها چیزی که میتونه اعصابمو این جوری بهم بریزه همینه. البته از سابقه های درخشانم

 بگم که : تو بچگی وقتی این حالت پیش میومد خیلی راحت کتابمو پرت میکردم اونور و حسابی

میزدمش... آه همینه!

نمیدونم چطور بعضیا کتابو قوررررررت میدن؟ برام عجیبه... البته خب...

بگذریم...امروز نهمه!!!!...باید تو این ۴ روز درسامو بخونم...آره

خداییش یکی نیست بگه : بچه بساتتو جمع کن...مگه آسمون بیاد زمین...

این عکسو گذاشتم شما عبرت بگیرین...

                 

                 

   

اشکالی نداره بچه جون ! آخرش که این ریختی بشی که بهتر تره!

ولی خداییش خوش بحال اینا : اینو آبجی مگوری من گفت هاااااااااا

+ نوشته شده در 22:19 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
چهارشنبه هشتم فروردین 1386
خیلی دلگیرم...
 

سلام بر و بچززززز جون خوبین شما؟ خوش به حالتون... من که امشب از دیشب خیییییلی

بدترم...خیلی دلگیرم...دارم میمیرم دیگه...دوست دارم گریه کنم ولی یه چیزی راهشو بسته

چیکار کنم؟ دوست ندارم این لحظه های مسخره رو... میخوام کلی گریه کنم...کمکم کنین...

امشب سوت و کور تره ولی لااقل دیشب بارون میومد...چه خوب بود...

از یه چیزی هم میترسم...مثل استرس شدید... البته همیشه همین طوری ام... ولی خب بعضی وقتا

شدت میگیره...

حالم خیلی بده....

+ نوشته شده در 5:0 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
سه شنبه هفتم فروردین 1386
داره بارون میاد....
 

سلام بر و بچزززززز خوبین؟

من که اصلا" خوب نیستم......دلم میخواد گریه کنممثل همون بارونی که چند لحظه قبل میومد...

قبل از این کلی چیز کلی درد دل واستون نوشته بودم که ییهو پاک شد...کلی اعصابم سر این داغون

شد...اه...همیشه یه چیزی هست که منو عصبی کنه. حالا از کجا اونا رو واستون دوباره بنویسم؟

میدونین چیه؟ خیلی ناراحتم...همین جوری! دلیلی براش پیدا نمیکنم...همیشه این جوری ام هیچ کس

و هیچ چیز نمیتونه منو واقعا" خوشحال کنه...

هیچ کس از من خوشش نمیاد...با خیلی ها نمیسازمنمیخوام اینجوری باشم...میدونین دلیلش چیه

اونا واقعا" اخلاق منو نمیدونن وگرنه من اگه کسی باهام واقعا" خوب باشه من بهتر از اون میشم باهاش

واسه دوست واقعی آدم باید تا آخرین راهشو بره...آخر رفاقت...ولی چه فایده؟ وقتی نمیفهمن؟دیگه

آدم باید چیکار کنه؟

حس میکنم...یعنی مطمئنم که همه از من بدشون میاد... بچه های بیخود مدرسمونو میگم...از ۶

سالگی باهاشون بودم ولی چون اون موقع ها زیاد قاطی نمیشدم٬ و حالا دیگه نمیخوام این طوری باشه

٬دیگه نمیشه! ولی من واقعا" عوض شدمدیگه اون بچه کوچیک خجالتی مغرور نیستم...ولی همه اونا

 منو اونجور میشناسن... میگین چیکار کنم؟ امسال میخواستم مدرسمو عوض کنم ولی هیچ جا میان

پایه ثبت نام نمی کردن...اینم از شانس ما بود...مجبورا" امسال هم رفتم مدرسه خودمون

من واقعا" همه رو میتونم دوست داشته باشم چون من میخوام در آینده پزشک جراح بشم...به اونایی که

میتونم کمک کنم...ولی دیگران هم باید حس متقابل داشته باشن...نمیدونم ولی من حتما" یه جراح 

خوب میشم...جراح قلب

هنوزم داره بارون میاد؟ فکر کنم بند اومده باشه...از بارون خوشم میاد...از بوی خوبش٬ از صداش...حس

میکنین؟

                                                                                                     امضاء: لییا مگوری تنها

    داره بارون میاد...

                                                                                                       

 

 

+ نوشته شده در 6:29 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
یکشنبه پنجم فروردین 1386
افتتاح سومین وب لییا گوگول
 

سلام بر و بچزززززز جون چطورین؟ تعطیلات خوش میگذره؟

خب...این هم از سومین وبلاگم  اولیش که تو لینکدونی هست و خودتون میتونین ببینین و دومیش که گروهیه ولی هنوز شروع به کار نکردیم و منتظر قالب سفارشیش هستیم. این وب رو درست کردم تا مطالب وبم قاطی نباشه...شعرهامو تو اون بذارم و حرفایی رو که واسه خودم و شما میگم یا آلبومهایی رو که واسه دانلود میذارم این جا باشه...

در مورد کلمه ی مگوری هم یه توضیحی بدم که بعد فکرای عجیب غریب نکنین:

یه نفر که خیلی هم دوسش دارم این حرفو بهم زد که خیلی از این کلمه خوشم اومد واسه همین...

خب دیگه...امیدوارم از این وبلاگ خوشتون بیاد و حتما" واسش نظر بدین  

+ نوشته شده در 21:45 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت