تبليغاتX
روزهایی که میگذرند...
روزهایی که میگذرند...
دفتر خاطرات من کجاست...؟میخوام باز بنویسم... شاید واسه شما هم جالب باشه...
دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386
تولد لییا گوگولوئه هاااااااااااااا

شلاااااااااااااااااااام بچووووززز جووون! چطورین؟؟؟ خوش میگذره؟ به من که نه...

امروز تولدمه هااااا... ولی چه فایده؟ انگار هیچکسی یادش نیستمنم هیچی نمیگم.اصلا" مهم

نیست...خب یادشون نباشه.در ضمن٬ اونی که باید یادش باشه٬ یادش هست و این از همه مهم تره

.گرچه نمیتونه کاری بکنه ولی همین که بهم بگه" تولدت مبارک" کافیه.لااقل یادشه.خب میدونین٬

اونم چند سال بعد مثله بقیه میشه... انتظار زیادی هم نباید داشت.همه همینن

میبینین؟؟ همه جور کیک هم سفارش دادم واسه خودم...بیچاره من! حالا شما نوش جان کنین٬

بیخی!

          خب... اینم گروه موزیک! آره دیگه... موزیک زنده هم داریم!

                         

اینا هم که واسمون می رقصن! مرسیییییییییی

                                                             

 

بچوز جون مرسی از این که اومدین... خوش گذشت؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در 12:52 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386
کنسلیشن!

 سلاااااااااااااام بچووز! خوبین؟؟؟؟

یه خبر خووووب! البت واسه من

آرا گوگول از امروز به مدت ۱۰ روز که میشه تا ۳۱-ام قرار بود بره مسافرت(ارمنستان)...

میدونین، آخه جزو شاگردای خوب بود و به همین دلیل مجانی میبردنش مسافرت 

بات... دیشب گفت که چی؟؟؟نمیرههههه!!!! البت راستشو بخوایین من دلیلشو خوب نفهمیدم!

آخه یه چیزای چرتی گفت... (میبخشیاااا)

میدونین...این قضیه به نظرم مشکوک میاد!

از یه طرفی هم بد نیست... کنکورشو بخونه بهتره...! البت...البت چیز

مهمی که وجود داره اینه که روز تولدم اینجاست البت نکته مهمش هم

همین بود! 

میدونم دوستان! لازم نیست معذب باشین! میدونم میخوایین بدونین تولدم

کی هستش... !!!!!!

یکی از روزای گرم تابستون بود...تو ماه تیر....(اوه...صحنه احساسی

شد!) ادامه میدیم!... روز ۲۵-ام از اون ماه...که... که Cupid Baby نانازتون به

دنیا اومد... ( که ای کاش نمیومد...)

خب دیگه بچوز جوووون! خیلی شد!... ما دیگه بریم...

 

BYE till next HI

+ نوشته شده در 11:43 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
دوشنبه هجدهم تیر 1386
امتحان عشق

دو نفر که خیلی همدیگر رو دوست داشتن با خواندن یک جمله معروف٬ از هم جدا شدن تا

یکدیگرو امتحان کنن... و هر کدوم در انتظار...که دیگه همدیگر رو نمیبینن... چون هر دو به

صورت اتفاقی به جمله معروف شکسپیر برمی خورند که میگه :

" عشقت را رها کن...اگر خودش بر گشت مال توست٬ اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده..."

+ نوشته شده در 8:14 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
جمعه پانزدهم تیر 1386
مرز میان عشق و عادت کجاست؟

خیلی دوست دارم....میدونی؟

اما یه کم شک دارم...نمیدونم دوست دارم واقعا" یا نه؟؟؟

میدونین...شاید تعجب کنین ولی این حقیقته.تشخیص عشق و عادت یه کم مشکلهمن

 نمیدونم واقعا" عاشقت شدم یا عادت عاشقانه دارم؟      

شعر گنجشکای خونه رو یادتون هست؟یه بارم گلزار اونو تو فیلم گل یخ خوند...یادتونه؟

شاعرش یعنی اردلان سرفراز در کتاب "از ریشه تا همیشه" در  پی نوشت این ترانه و در مورد

اون چند بیت :

من و گنجشکای خونه                   دیدنت عادتمونه

به هوای دیدن تو                          پر میگیریم از تو لونه

باز میایم که مثل هر روز                برامون دونه بپاشی

من و گنجشک ها میمیریم            تو اگه خونه نباشی

نوشته:با همخانه ام احمد که عشق و عادت را به گونه ای دیگر تفسیر میکرد و خود نیز

عاشق بود٬ این عاشقانه را هم مثل شعر های دیگر به گفتوگو و تفسیر پرداختیم اما به جای

جواب به پرسشی دیگر رسیدیم:مرز میان عشق و عادت کجاست؟ من و گنجشکای خونه

عاشقیم یا عادت عاشقانه داریم؟ با عشق آغاز کرده ایم اما انتظار هر روزی عادت نیست؟؟

شما چی میگین؟

+ نوشته شده در 7:3 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
دوشنبه یازدهم تیر 1386
دفاعیه دوم !!!
سلام بچوز.... حالم خییییلی گرفتست....هیچی نگین! یه پست بلند بالا نوشته بودم براتون که نمیدونم چرا پاک شد؟؟؟؟؟ ییهو قاطی کرد! منم الان قاطی ام خب کلی وقت و انرژی و احساس صرف شده بود.الکی که نیست!

حالا هم چون اعصابم و حالش نیست اصلا"٬ فقط خلاصشو میگم :

بچوزززز! واسه دومین بار رفتم جشنواره!!! کلی از من فیلم و عکس گرفتنااااا.... گفتم که اگه یه وقت منو تو تلویزیون دیدین٬ تعجب نکنین...

البت یکی از داورا که یه آقای خوبی هم بود٬ کلی از من تعریف میکرد و مدام میگفت : احسنت! احسنت! به به ! داور به این میگن! بله!

                                                                            

واااااای نمیدونین اون موقعی که شعرمو میخوندم!(در میان انبوه تشویق کنندگان!) چه جوی بود!!!! واقعا" توهمی بوداااا دور تا دور یه اتاق بزرگ٬ تموم داورا نشسته بودن و یه صندلی هم گذاشته بودن وسط که چییییی؟که مای بدبخت بشینیم.

به هر کسی ۵ دقیقه میدادن که دفاعیشو بکنه!!!یعنی ۵ دقیقه من حرفیدم؟؟؟یا خدا! جزو عجایب هشتگانست!!!

بچوز جون... این بار فقط رقابت تو تهران بود. از میون این همه شرکت کننده قراره ۳۰ نفر انتخاب بشن که برن واسه استان. بعد از میون اینا بازم چند نفر انتخاب میشن که میرن کشوری!!! وای...بچوز میدونین یعنی چی؟؟؟؟

بچوز خواهشا " دعا کنین جزو ۳۰ نفر بشم...خواهشا"  

+ نوشته شده در 6:19 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
چهارشنبه ششم تیر 1386
حالا فهمیدم جریان دیروز چی بوده....اونایی که عاشقن میفهمن
   

 انگار امشب خدا تموم خوشی های دنیا رو ازم گرفت...

+ نوشته شده در 3:26 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
سه شنبه پنجم تیر 1386
وفاداری

امشب بهم گفت : اگه یه روزی یکیو دوست داشته باشی ولی بدونی اون تا ۲-۳ سال دیگه

میمیره٬ چیکار میکنی؟

گفتم: بستگی داره تا چه حد دوسش داشته باشم

- زیاد

- تا آخرین لحظه ای که زندست کنارش میمونم

- و بعدشم میری با یکی دیگه...

خدا جون... اون چی فکر میکرد؟ مگه میشه؟؟؟ البته تغصیری نداشت.آخه اون نمیدونست

دوست داشتن واسه من چه مفهومی داره...

- آدم خجالت میکشه به کسی که یکبار٬ حتی فقط یکبار به اون گفته"دوست دارم" خیانت

کنه...حتی اگه اون بمیره..... به نظرم اگه با خاطرات اون زندگی کنم قشنگتر باشه...

حالا اگه آدم بتونه طاقت بیاره! چرا میگم آدم؟؟؟ آخه خیلی از آدما اینطوری نیستن...خیلیا زود

عشقشونو فراموش میکنن...دل به عشق دیگه ای میبندن...پس خاطراتشون چی؟؟؟پس

حرفایی که تو تنهایی با هم گفتن واسه کی میمونه؟؟؟

 

+ نوشته شده در 1:30 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
دوشنبه چهارم تیر 1386
!!!دفاعیه

 سلام دوستان! فردا چه روزیه!!! کارنامه میدن بهموووون! واااااااااااااایدیگه تموم شد!

حالا از امروز بهتون بگم...( البته دیروز میشه چون الان ساعت نزدیک ۲ هستش)

امروز رفته بودم " مرکز همایش های دانش آموزی شهید آشتیانی"! آره دیگه! ما اینیم!

میدونین واسه چیییییی؟ جشنواره خوارزمی! امروز رفته بودم واسه دفاعیه!

واسه جشنواره یه شعر دادم که اسمش اینه " خاک آسمونی" و اینو به همه ی

مهاجران ایرانی تقدیم کردم.

پس چی خیال کردین؟؟؟ لییا مگوری یعنی این! البت از این به بعد منو cupid baby

بشناسین.آره دیگه...اسم جدیده! آخه من از cupid خییییییییلی خوشم میااااد

من الانه یه مرحله بالا رفتم بعد قراره خودشون زنگ بزنن که سی؟بیام واسه مرحله

بعدی! وااااای! داور جشنواره ازمون یه سوالایی میکرد...!.... ولی خب!من از پس همش بر

اومدم. آره دیگه اینجوریاست!بچووووز!دعا کنین من برنده شم

                               

 

+ نوشته شده در 1:48 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت