تبليغاتX
روزهایی که میگذرند...
روزهایی که میگذرند...
دفتر خاطرات من کجاست...؟میخوام باز بنویسم... شاید واسه شما هم جالب باشه...
جمعه سی و یکم فروردین 1386
اینم یه مگور بازی دیگه!
 

Click here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail site

سلاااام بچوز جون! الان ساعت ۶:۳۰ هست که شروع کردم اینو نوشتن! میبینین چه سحر خیزم؟Click here to visit the Emoticons Mail site

وااااای بچوز جون! باید برم پیشاهنگی!نمیخوام!Click here to visit the Emoticons Mail site... یعنی واقعا" حالشو ندارم هااااا... چیکار کنم؟باید اینبارم یه بهانه ای جور کنم ولی میدونین چیه؟دیروز زنگ زدن و پرسیدن که میای؟ و منم گفتم که میام حتما".وااااای از این بدتر نمیشه! Click here to visit the Emoticons Mail site.... حالا من و لیندا تصمیم گرفتیم یه کاری کنیم دیگه! همکاری به این میگن...بله! Click here to visit the Emoticons Mail site.

 

لیندا قراره زنگ بزنه و بگه که من حالم بده و اوضام هیچ خوب نیست!!! Click here to visit the Emoticons Mail site و کلی صحنه سازی توووووپ دیگه!  بعدش هم باید ببینیم چی میشه...

ایول! اگه اینبارم نرم... ولی خداییش حالش نیست اصلا" ! در ضمن امتحان زیست هم دارم...=Click here to visit the Emoticons Mail site

آره دیگه اینجوریاست... یه چیز دیگه : حال اون دختره هم خوب شده و الان سر و مر و گنده ست!Click here to visit the Emoticons Mail site

خب بچوز جون... من دیگه دارم میرم... خووووووووش بگذره!Click here to visit the Emoticons Mail site

وایسید یه لحظه.... لیندا از اون اتاق میگه : حله....!Click here to visit the Emoticons Mail site

 

 

+ نوشته شده در 8:25 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386
اگه میتونین واسه اون هم دعا کنین...
 

به ! سلام بچوز جون! خییییلی دلم براتون تنگ شده بود...واقعا" میگم گوگولیا!Click here to visit the Emoticons Mail site

آخه میدونین چیه... این چند روز اصلا" حالش نبود بیاپمClick here to visit the Emoticons Mail site... نمیدونم چرا ولی حال نداشتم... از تموم

اونایی که تو این مدت بهم سر زدن خییییلی ممنونمClick here to visit the Emoticons Mail siteشرمنده میکنین!

خب از اتفاقات امروز بگم براتون... امروز زنگ اول که هیچ اتفاق خاصی نیفتاد و البت شیمی داشتیم. زنگ

دوم امتحان زبان دادیم! به به... چه امتحانی! ماه!

زنگ آخر هم که زیست داشتیمClick here to visit the Emoticons Mail site چقدر درس باحالیه! جلسه قبلش هم تشریح داشتیم! تشریح

کلیه! اونقدر خوشم اومد...! به به...

زنگ آخر خورد و ما به این حالت اومدیم پایینClick here to visit the Emoticons Mail site که چی؟ که بریم خونه دیگه! ولی وقتی رسیدیم حیاط

با این صحنه مواجه شدیم : یکی از بچه های کلاس اول رو خوابونده بودن رو زمین و اینطور که معلوم بود

نفسش در نمی اومد....

این طور که فهمیدیم جریان از این قرار بود : یکی از بچه های این کلاس همین جوری ورداشته بود واسه

خودش اسپری زده بود و این بغل دستیش که آسم داشته٬ نفسش گرفته بود و حالش بد شده بود...Click here to visit the Emoticons Mail site.

من که اگه جای اون دوسته بودم خودمو می کشتم! Click here to visit the Emoticons Mail site...

Click here to visit the Emoticons Mail siteوقتی آمبولانس اومد دیگه سرویس ما هم اومده بود و واسه همین دیگه نفهمیدم چی شد...

Click here to visit the Emoticons Mail siteمن که اصلا" نمیشناختمش داشتم از نگرانی میمردم چه برسه به دوستاش....

فردا هم که ما رو میبرن باشگاه آرارات واسه ۲۴ آوریل...

خب دیگه اینجوریاست... من دیگه دارم میرم بچوز جون! خوش بگذره.... Click here to visit the Emoticons Mail site

+ نوشته شده در 15:32 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386
خیلییییی خسته شدم...
                              

       برگ ناز نسترن ها طعنه میزنن که تنها موندم و بی کس و کارم٬ ندارم هیچکی تو دنیاClick here to visit the Emoticons Mail site

  Click here to visit the Emoticons Mail siteسلام بچوززز جوووون!

نمیدونم چرا حالم بده... اصلا" حال هیچی ندارمClick here to visit the Emoticons Mail siteنمیدونم چرا اینجوری ام. ولی فکر کنم بیشتر واسه

خستگیه. آخه امروز از اون روزای خسته کننده بود! اولا" این که ساعت ۲:۳۰ تعطیل میشدیم بعدش هم

چهار و نیم باید پامیشدم برم کلاس زبانClick here to visit the Emoticons Mail site واقعا" پدر آدم درمیاد!

خلاصه اینجوریاست دیگه! تازه امروز کلی تو کلاس اکتیو بودمClick here to visit the Emoticons Mail site!

لییا مگوریه دیگه! چیکار میشه کرد؟ Click here to visit the Emoticons Mail site ؟

معلممون میخواست کلمو بکنه! بس که حرف میزدمClick here to visit the Emoticons Mail site البته از نظر درسی هااااا... آخه امروز هیچکی

هیچی نمیگفت و همه ساکت بودن! فقط من جوابا رو میدادمClick here to visit the Emoticons Mail site

آره دیگه ما اینیمClick here to visit the Emoticons Mail site!

خب دیگه بچوز جون من دارم میرمClick here to visit the Emoticons Mail site اه... جدا شدن از شما سخته ولی به هر حال هر سلامی خداحافظ

هم داره... ( یکی نیست بگه : برو پی کارت! لازم نیست فلسفه بافی کنی!)

فعلا" باااااااایClick here to visit the Emoticons Mail site....

                            

+ نوشته شده در 0:22 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
جمعه بیست و چهارم فروردین 1386
فردا روز بدیه! خودم میدونم!
 

سلام بچوززز جونم خوبین؟

من با این که حال ندارم یه کمی خوبم.امروز نمیخوام زیاد چیز میز واستون بنویسم فقط این که فردا امتحان ریاضی دارمممممممممClick here to visit the Emoticons Mail siteاین که میگن خدا نصیب گرگ بیابون نکنه همینه!

ولی خوبه باز... بهونه ای شد تا نرم پیشاهنگی! Click here to visit the Emoticons Mail site دیشب زنگ زدن و گفتن که میای؟ منم مثلا" که ناراحتم گفتم : خیلی دلم میخواد بیام ولی... امتحان ریاضی دارم! شما هم که میدونین ریاضیه و...Click here to visit the Emoticons Mail site

باشه بابا! فهمیدم! Click here to visit the Emoticons Mail site

آره دیگه اینجوریاست!Click here to visit the Emoticons Mail site

خب بچوز جوووون این شعر باحال رو بچسبین :

گله میکرد ز مجنون لیلی

که شده رابطه مان ایمیلی

حیف از آن رابطه انسانی

که چنین شد که خودت میدانی

عشق وقتی بشود دات کامی

حاصلش نیست به جز ناکامی

نازنین خورده مگر گرگ تو را؟

برده یا دات کام و دات ارگ تو را؟

بهرت ایمیل زدم پیشترک

جای سابجکت نوشتم به درک

به درک گر دل من غمگین است

به درک گر غم من سنگین است

به درگ گر رابطه خورده ترک

قطع آن هم به جهنم به درک

آنقدر دلخور از این ایمیلم

که به این رابطه هم بی میلم

مرگ لیلی نت و مت را ول کن

همه را جای OK کنسل کن

OFF کن کامپیوتر را جانم

یار من باش و ببین من ON ام

اگرت حرفی و پیغامی هست

روی کاغذ بنویسی بادست

نامه یک حالت دیگر دارد

خط تو لطف مکرر دارد

خسته ازFONT و زFORMAT شده ام

دلخور از گردلی@ شده ام

کرد رپلای به لیلی مجنون

که دلم هست از این سابجکتت خون

باشه فردا تلفن خواهم کرد

هر چه گفتی که بکن خواهم کرد

زودتر پیش تو خواهم آمد

هی مرتب به تو سر خواهم زد

راست گفتی تو عزیزم لیلی

دیگر از من نرسد ایمیلی

نامه ات پست نمودم بهرت

به امیدی که سر آید قهرت

آخییییییییییی خوشتون اومد؟ لییا مگوریه دیگه! Click here to visit the Emoticons Mail site

 

 

+ نوشته شده در 9:31 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386
حالش نیست اصلا" !
                   

                                         Click here to visit the Emoticons Mail site 

 سلام بچوز جون خوبین؟

من که اصلا" حال ندارم Click here to visit the Emoticons Mail site... این ۴ روز رو هم حالش نبود چیز میز بنویسم واستون...

شنبه هم که امتحان ریاضی داریم...Click here to visit the Emoticons Mail site

می بخشید بچوز جووون ولی خیییلی اعصاب و دلگیرم  و حال ندارم Click here to visit the Emoticons Mail site

من دیگه میرم ولی یه چیز خصوصی بگم : آقا سوادا خوب شد دستت شکست!

حالت گرفته شد تو عید آره؟ میدونم... خوب شد! الهی کوفتت بشه شمال! الهی...

می بخشید بچوز ولی خیلی اعصاب بودم از دستش. Click here to visit the Emoticons Mail siteخب دیگه... من برم... اگه بعدا" حالش بود میام براتون کلی میحرفم... پس فعلا"...Click here to visit the Emoticons Mail site

                                  

           
+ نوشته شده در 17:17 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
یکشنبه نوزدهم فروردین 1386
HAPPY EASTER
 Click here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail site

                                                          HAPPY EASTER

Click here to visit the Emoticons Mail siteسلام بچوز جونم چطورین؟

منو که نپرسین...! گفته بودم امروز میرم پیشاهنگی نه؟ واااااااای....

هنوزم پاهام می وزوزه! یعنی درد میکنه(قابل توجه اونایی که کلمه های من واسشون ایجاد سوال

میکنه)

آره...نمیدونین چه خبر بود! از ساعت ۸ رفتم و کم کم بچوز اومدن و ساعت ۱۰ تقریبا" همه اومدن...

شروع کردیم به میز و صندلی چیدن و غذا درست کردن و کیک پختن و....از این کارا دیگه...Click here to visit the Emoticons Mail site

از ساعت ده و نیم کم کم مردم اومدن و ساعت یک دیگه اون جا داشت منفجر میشد!Click here to visit the Emoticons Mail site طوری که دیگه

نمیتونستیم راه بریم و باید خودمون رو قد سوزن میکردیم و از بین مردم رد میشدیم...!Click here to visit the Emoticons Mail site

ما پیشاهنگا هم که با لباسای مخصوص خودمون بودیم. اولش منو گذاشته بودن سر بازی هاClick here to visit the Emoticons Mail site. ولی

بعد گفتن اگه کسی میخواد تو لاتاری باشه میتونه پستشو عوض کنه... ولی باید زبونش دراز باشه...!Click here to visit the Emoticons Mail site

آخه باید تخم مرغای پلاستیکی رو که تزیین کرده بودیم به مردم میفروختیم و رو هر کدومشون یه شماره

بود.دونه ای هزار تومن.کلا" هم ۳۰۰ تا بودن. ولی خب...خود جایزه یه چیز خوب بود : طلا و وسایل خونه

اول که من گفتم میخوام لاتار ها رو بفروشم سرگروهمون گفت : میتونی؟ باید زبون بریزی ها!(تردید

داشت) ولی من گفتم: اینطوری منو نگاه نکن ها! اگه موقعیتش باشه میبینی چه زبونی دارم!Click here to visit the Emoticons Mail site

بعد من و یکی دیگه(زپیور) رو فرستاد. زپیور هم از اون زبون درازا بود !!! سبدو از من گرفت و کیسه پولا رو

داد به من.(هنوز هیچکی نیومده بود) هی میگفت: همشو میفروشم!شلوارشونو در میارم!Click here to visit the Emoticons Mail site

ولی وقتی مردم جمع شدن...چهارتاشو خودش خرید! هی راه میرفت...میخواستم بگم پس چی شد اون

زبونت؟ شلوارشونو در بیار دیگه! واقعا" نمیدونم تو این موقعیت ها چرا زبون این زبون درازا کوتاه میشه!؟

سبدو گرفتم! خودم رفتم بین مردم و کلی تبلیغ کردم! نشونه می کردم سراغ کیا برمClick here to visit the Emoticons Mail site... مثلا" اونایی

که بچه کوچیک داشتن یا اونایی که خودشونو می گرفتن... اول باید مخ بچه ها رو میزدم و اونا هم پدر

مادرشونو... آره دیگه! اینه! لییا مگوریه دیگه! Click here to visit the Emoticons Mail site

خلاصه خیلی مگور بازی دیگه که اگه بخوام بگم کلی طول میکشه و شما هم که حوصلشو ندارین و البته

منم حال نوشتن ندارم!

 ولی خوب بود هااااا پسر دخترا حال میکردنClick here to visit the Emoticons Mail site... آخیییییی کلی هم ظرف شستم...بمیرم واسه

خودم آره دیگه تا ساعت سه و نیم اونجا بودم... خیییییلی خسته بودم واسه همین رفتم بپرسم تا

کی میمونیم؟ که با جواب زیبایی برخورد کردم : تا وقتی که همه مردم برن...شما هم باید بمونین تا همه

چیزو جمع کنیم.اونوقت میتونین برین...

شما قیافه منو تو این لحظه تصور کنینClick here to visit the Emoticons Mail site... نمیتونستم رو پام وایسم! نگاهی به جمعیت کردم و خیلی

واضح بود اینا تا ساعت ۷ رفتنی نیستن! تازه بعضیا داشتن میومدن! دیگه راهی نمونده بود جز این که

جیم بشم! رفتم پیش سرگروهمون و گفتم : راستش من خیلی دلم میخواستم بمونم و بقیه کارا رو هم

بکنم ولی میدونی چیه... ساعت یه ربع به پنج کلاس دارم...کلاس زبانه!مهمه!Click here to visit the Emoticons Mail site

آره دیگه و اینطوری شد که ما پر شدیم! خب اینم یه نمونه مگور بازیه واسه خودش!

وااااای ولی هنوزم پاهام می وزوزه... الکی که نیست! از ساعت ۶ تا ۳ آدم سر پا باشه و هی کار کنه...

آخییییییییی مگوریا خسته شدین؟ خب دیگه... وقتشه من برم... پس فعلا"Click here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail site

+ نوشته شده در 22:17 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
شنبه هجدهم فروردین 1386
این جمله ی منه : خوابم میاد خیلی زیاد... !
     

        Click here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail site

سلام بچوززززز مگور چگوری!

اه...اصلا" حال ندارم براتون بنویسم...خوابم میاد...Click here to visit the Emoticons Mail site...وااااییییی یکی منو ببره بخوابونه!!!

نمی دونم چرا این جوری شدمClick here to visit the Emoticons Mail site...فردا صبح هم باید پاشم برم پیشاهنگی.۸ صبح!

خیلی سخته... طاقت فرساست...درک کنین منو...

امروز ترم جدید کلاس زبانم شروع شد و با هزار سختی رفتم. آخییییییی معلم دو ترم قبلمون بود...Click here to visit the Emoticons Mail site

خیلی گوگوله! تازه...دوستم رو هم دیدم! خیلی خوشحال شدم.الان یه ترم از من عقب افتاد واسه این

که ترم قبل نیومده بود.اه...الان باید کلاس هم بودیم دیگه...ای بی معرفت!Click here to visit the Emoticons Mail site

وااااایییییی...خوابم میاد... ولی نمیخوام تنهاتون بذارم بچوز جون!(!) ولی خب حال ندارم بنویسم...

کی میتونه دل منو اینجور بلرزونه؟ هم اپ شددددددد...Click here to visit the Emoticons Mail site

خب دیگه من برم...دعا کنین فردا بخیر بگذره...! فعلا"....Click here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail site

                                همش مال شما....! 

+ نوشته شده در 23:26 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
شنبه هجدهم فروردین 1386
چه می کنیم ما دخترا !

 

Click here to visit the Emoticons Mail siteسلام بچوز مگوری مثل خودم! چطوریا این؟

کلی خسته شدم تو پیشاهنگی...حالم دراومد! حالا باید یکشنبه هم برم چون برنامه داریم واسه

عیدمون...Click here to visit the Emoticons Mail site منو هم گذاشتن سر بازی ها! حسابی پول می چپم از مردمClick here to visit the Emoticons Mail site

چیزای مختلفی هست...بعضیا رو گذاشتن واسه آشپزخونهClick here to visit the Emoticons Mail site٬ بعضیا سرویس٬ بازار٬ قرعه کشی ها(لاتار)

و ۱۵ تا کیک هم ما دخترا باید بپزیم!Click here to visit the Emoticons Mail site ده نفر هم مسئول بازی ها هستن که منم جزوشونم

 نمیدونم پسرا چیکار می کنن این وسط؟؟؟

خلاصه همه زحمتا رو یکشنبه٬ ما دخترا می کشیم...Click here to visit the Emoticons Mail site

امروز هم کلی تخم مرغ رنگیدیم...

خب دیگه بقیه چیزا رو هم یکشنبه که اومدم واستون می گم. اه...امروز یکی از پسرا کچل کرده بود...اه

فکر کنم رفته سربازی! چه بد! خوبه پسر نیستم هاااااااClick here to visit the Emoticons Mail site

خب دیگه بچوز جون من دارم میرم...راستی وب جدیدو دیدین؟ قالبش که حرف نداره!Click here to visit the Emoticons Mail site

فعلا" بااااااااااااای مگوریاClick here to visit the Emoticons Mail site

                 

+ نوشته شده در 0:5 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
جمعه هفدهم فروردین 1386
هنوز یادم نرفته...
 

سلام بچوزززز خوبین؟ البت من هنوز یادم نرفته چقدر بی معرفت شدین...ولی خب به خاطر بعضی چیزا

دوباره اومدم. Click here to visit the Emoticons Mail site

خب بگذریم...الان ساعت شیش و نیم صبحه هااااا...میبینین چه سحر خیزم؟ فقط به خاطر شماClick here to visit the Emoticons Mail site

البته ناگفته نماند یه کم هم واسه این که ساعت ۷ دیگه کم کم باید آماده شم که برم پیشاهنگی...Click here to visit the Emoticons Mail site

اه...خیلی جانفرساست...آدم از دست و پا می افته.ولی دیگه چی کار کنم؟ مجبورم برم دیگه...

Click here to visit the Emoticons Mail site...........فردا هم که تعطیلیم تا دوشنبه! شنبه هم که با دوستم می ریم کلیسا حااااااااال...

یه چیز دیگه : وب مشترک من و آرمین هم افتتاح شد! قالبشم خودم سفارش داده بودم...ماهه!Click here to visit the Emoticons Mail site

                                                    

                                                 Click here to visit the Emoticons Mail site لییا و آرمین Click here to visit the Emoticons Mail site

 

خب دیگه بچوز٬ من دیگه برم...کاری ندارین؟

خب زودتر میگفتین...من که رفتم! خب تو نظرات بنویسین!Click here to visit the Emoticons Mail site

فعلا" باااااااااای...Click here to visit the Emoticons Mail site

                 

+ نوشته شده در 7:43 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386
ای بی معرفتا!
                                             

                                                     ای بچوز بی معرفت!

سلام بر و بچز بی معرفت! خیییییلی بد شدین.بی معرفتی هم تا این حد؟ اگه من نیام بهتون سر بزنم

خودتون که نمیایین...Click here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail site

 

( اگه هرازگاهی خواستین نظر بدین واسه پست قبلی بدین...)

تا اطلاع ثانوی تو این حالت می مونم...Click here to visit the Emoticons Mail site

 

+ نوشته شده در 18:24 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386
فردا هم بگذره که...

         Click here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail site

سلام بچوزززز چطوریا این؟

امروز یکی از عجایب دیگه تو مدرسمون اتفاق افتاد! تو پست قبلی گفته بودم که امتحان زیست داریم نه؟

باور میکنین تا ساعت ۱۲ می خوندم ؟( صفحه ها رو نگاه میکردم)

تحقیقامونو از اول ساعت ورداشتن و نگاه کردن و از هر کی صد تا ایراد مختلف هم گرفتن(دبیر گراممون رو

میگم هاااا) بعد از اونجایی که بحث مفصلی به وجود اومده و دبیر گرام که فقط منتظر چنین لحظه ای

میسوزن٬ بعله! این ۲ ساعت وقت کلاس به این شکل گذشت: Click here to visit the Emoticons Mail site و ما هم چشممون به ساعت های

عزیز بود و هرازگاهی هم به این شکل :Click here to visit the Emoticons Mail site

تحقیق مبارکم ۷۹ صفحه شده بود.۷۹ صفحه واسه دیابت! ۷۹ تا ایراد گرفت!Click here to visit the Emoticons Mail site خلاصه... همه بچه ها به

این حالت شدن بعد از چی؟ بعد از این که دبیر گرام تموم تحقیقارو مشاهده فرمودن:Click here to visit the Emoticons Mail site

آخییییییییییی فردا هم برم...بعدش ۳ روز تعطیلیم که اگه بخوام جمعه رو هم حساب کنم میشه۴ روز!

یکشنبه هم که عیدمونه!Click here to visit the Emoticons Mail site Click here to visit the Emoticons Mail site

                                   حالللللللللللللل می کنیممممممممممممم  Click here to visit the Emoticons Mail site

Click here to visit the Emoticons Mail site................................. این من نیستما !

 

 

باشه.... من دیگه باید برم وگرنه کلی چیز دیگه دارم بگم ولی الان مجبورم برم...

 

در ضمن مرسی از نظراتون...   فعلا" بااااااااااااااااااااااایClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail site           

 

                                    

 

              Click here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail site

   

 

 

 

 

+ نوشته شده در 23:32 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
سه شنبه چهاردهم فروردین 1386
بالاخره رفتیم مدرسه!

 

سلام بچوز مگوری خوبین؟Click here to visit the Emoticons Mail site

امروز بالاخره رفتیم مدرسه! آره بابا...هیچ اتفاقی نیفتاد و خیلی معمولی بود. هیچکی به هیچ کس دیگه

کار نداشت...و طبق انتظاری که داشتیم هیچکی درس نخونده بودClick here to visit the Emoticons Mail site

ولی کلی بخیر گذشت ها! زنگ ریاضی و هندسه رو میگمClick here to visit the Emoticons Mail site. آخه اونقدر دعا کردم که منو صدا نکنن

پای تخته... خدا میدونست اگه صدام میکردن چی میشد!!!

ولی خب...بخیر گذشت! اینم از معجزات الهی بوده! فکرشو بکنین یه زنگ ریاضی و دو زنگ پشت سر

هم هندسه! مخ آدم جوش میاره! البته من که بیشتر وقتو تو کلاس نیستمClick here to visit the Emoticons Mail site فقط از نظر فیزیکی منو

میبینن...

وااااای فردا امتحان زیست داریم!Click here to visit the Emoticons Mail siteاه! اصلا" حالش نیست! تازه باید تحقیقمو هم تحویل بدم...باور

میکنین؟شده تقریبا" ۷۲ صفحه! چلونده شدم تا اینو نوشتم(تایپ کردم)Click here to visit the Emoticons Mail site

خب بچوز من دیگه برم چون خیییییلی کار دارم ولی یه چیزی بگم حالتون گرفته شه : شنبه٬ یکشنبه و

دوشنبه تعطیلیمممممClick here to visit the Emoticons Mail site..... هه هه هه هه....Click here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail site

باشه...خوش بگذره! بااااااااااااااایClick here to visit the Emoticons Mail site

 

 

+ نوشته شده در 16:50 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
دوشنبه سیزدهم فروردین 1386
دیگه داریم میریم هااااا...
 

سلام بر و بچزززز جون چطوریا این؟ ای بابا منو که میدونین... کی خوب بودم که بخوام حالا باشم؟

دیدین بالاخره این روز نحس رسید! سیزدهم فروردین واقعا" نحسه! چون فرداش مدرسه ها دوباره

شروع میشن و من با خوشحالی راهی مدرسه میشم ....البته متذکر بشم که در جمله ی

قبل از افعال معکوس استفاده شد !

خب دیگه هر کی یه جوریه! منم از اون دخترای قاطی ام...البته نه این که با دیگرون قاطی بشم هااااا...

از اول دبستان هم از اونا نبودم...خب چی کار میشه کرد؟ همینه که هست!

خب بگذریم... میدونین چیه؟ من نمیخوام برم فردا... منو در یابید...(بازم از این ملودرام ها)

اگه دست من بود...اه! حسابی حرصم  دراومد هاااا...ساعت ۱ نیمه شب داشتم سریال آن شرلی رو

میدیدم و فهمیدم من چقدر تحت فشارم  میدونین چرا؟ واسه این که اون همسن من بود و دانشگاه

میرفت ولی من... من وقتی اون مادربزرگه تازه میرم دانشگاه ! آره دیگه تو کشور های دیگه این جوریاست

یکی از معلمامون هم می گفت : این زیستی که شماها الان میخونین تو کشورای دیگه تو

دانشگاهاشون می خونن...

ولی اشکال نداره... من بالاخره جراح میشم و همتونو جراحی می کنم! یادتون باشه فقط بیاین

پیش مننننننننن...

بعدشم رفتم و کتابمو خوندم ( تو پست قبلی دربارش گفتم)...عجب عشقولانه... ....

خب دیگه! احساساتی نشید! من دیگه دارم میرم... کاری ندارین؟ اگه داشتین تو نظرا بنویسین

باشه؟؟ خب دیگه باااااااااااااااااااااااای

خبر روز :

کی میتونه دل منو اینجور بلرزونه؟ و نوشته های لییا و لیندا مگوری اپ شدددددد...

 

 

+ نوشته شده در 8:32 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
یکشنبه دوازدهم فروردین 1386
چی بگم آخه؟ عنوان نداره که!
 

سلام مگوریا...خوبین؟ من که باز نه...! آره بازم عصبی ام...دلگیر٬ ناراحت٬ گریون...  آره

دیگه مثل همیشه! چی کار میشه کرد؟ همینه که هست!

امروز دوازدهمه!!!! وااااای...می دونین یعنی چی؟ یعنی همین دیگه! فردا هم که زرتی می

پره و اونوقت چهاردهمه بیخود می رسه و باید باز هم بریم مدرسه... البته فکر میکنم فقط

من اینهمه ناراحتم... خوش بحالتون...شما تو مدرسه هاتون خوش میگذرونین... همش تغصیر

ایناست که منو ثبت نام نکردن دیگه!

همش گفتن : ما میان پایه ثبت نام نمیکنیم و ...   ( از این حرفای چرند) خدایی اون لحظه

چقدر  دلم می خواست اون مدیرای بی ملاحظه و سنگ دل رو حسابی مورد نوازش قرار بدم...

خب دیگه ولی نمیشد...همش واسه خاطر بچه های دیگه بود...ملاحظه اونارو کردم وگرنه...

بگذریم... ولی ای کاش شما ها همچین مدرسه ای (دبیرستان) رو سراغ داشتین...حیف...

خب دیگه بسه بچه! دیگه واقعا" می گذریم

از کارایی که امروز کردم واستون بگم...(حالا هر کی ندونه فکر می کنه چی کار کردم!  ) هیچی بابا!

تنها کار مفیدم این بوده که رفتم " شهر کتاب"٬ یه کتاب خریدم و پا شدم اومدم خونه! البته

همینم ۴ ساعت وقت می خواست. آخه من از اونایی ام که نمیشه باهاشون رفت خرید!

  اتفاق مگوری دیگه این بود که یه ایمیل با حال مگوری ای از نوید مگوری(نوید-امید) رسید

که خیییییییییلی خوشحال شدم از نوشته اش... 

آخیییییییییییی خسته شدین ؟ باشه یه چیز دیگه هم بگم بعد...در واقع یه اعترافه! آره می

خوام صادقانه یه اعترافی بکنم...آه...بچوز ٬ مگوریا... : من یه کلوم درس نخوندم این ۱۸ روز...(

)

آخییییییییییییی...بالاخره گفتم! حالا صداقتو می بینین؟ البت آدم باید همه جا این قدر صادق

باشه...حتی در حضور معلم گرام و در هنگام مواجه شدن با این سوال نه چندان غریب: تو توی

این چند روز چیکار می کردی؟؟؟ درس خوندی اصلا"؟

آره مگورها فقط یادتون نره ! مهم نیست اگه فرستاده شدین دفتر مدرسه یا مجبور شدین کلی جریمه بنویسین....  یا بعد مجبور بشین کلییییییی چیز میز بخونین...

آره...! فقط یادتون نره.... فعلا" باااااااااااای...  ( در ضمن رو این مسئله فکر کنین)

                                                             

                                                                  امضاء : لییا مگوری- عضو انجمن راستگویان -

 

 

 

 

+ نوشته شده در 5:41 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
شنبه یازدهم فروردین 1386
دیگه کم کم داریم میریم...
 

سلام بر و بچززززز امروز چطوریا این؟

می بینین؟من همیشه به فکرتونم...آره دیگه بچه تابستون! بچه ماه مگوری : تیررررر

به به...به به...این همه بچه مهربون باشه؟ خب دیگه بچه های تابستونی این طوریان...کاری نمیشه

کرد. خب دیگه بریم سر اصل مطلب:

واااااای امروز یازدهمه ! دیگه تموم شد... دیگه همه چیز تموم شد...   ( اوه اوه! باز از این صحنه های

ملودرامه...!) آره ۱۸ روز تعطیل بودیم و به این سرعت پر شد...حالا مگه ۱۸ روز مدرسه به این سادگیا

میگذره؟ نه به خدا ! آه خدا جون...آخر و عاقبت ما رو بخیر کن...

میبینین؟ واسه شما هم دعا کردم. بچه به این مگورییییییی

  خب...صبر کنین حساب کنم...آره ! بعد از عید٬ نوزدهم فروردین عید پاک ماهاست 

چه خووووووووب ! حسابی خوش میگذرونیم  و مخصوصا" از این کارا :

خب دیگه... بالاخره باید برم دیگه...ریاضی رو هم که فقط سوال ها رو نوشتم...جوابا که زیاد مهم نیست

هست ؟؟؟؟؟

پس فعلا" باااااااااااااااااااااای مگورییییییییییییییا 

 

و... مرسی از نظراتتون! شرمنده میکنین                

 با این که وبم هنوز تازه شروع شده... بفرما ! بوستون هم کردیم٬ دیگه چی میخواین؟

                                                                                

+ نوشته شده در 6:11 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
پنجشنبه نهم فروردین 1386
از دست این ریاضیات...

 

سلاااااااام بر و بچززززز مگوری مثل خودم چطوریا این؟؟؟ خوش میگذره؟ خوش به حالتون...

من که امروز اومدم مثلا" یه کم ریاضی بخونم که دیدم ای بابا...به اندازه ی... تکلیف دادن بهمون.

البته ما خدمت دبیر محترممون عرض ادب و ارادت میکنیم...سلام خانوم افشار! خوبین؟ خوش میگذره

انشاالله؟ بدخواه مدخواه که ندارین؟؟؟  {  }

خب دیگه...بسه... میدونین چیه؟ ییهو متوجه این نکته شدم که : من اصولا" از بحث sin,cos,... سر در

نمیارم... تنها چیزی که میتونه اعصابمو این جوری بهم بریزه همینه. البته از سابقه های درخشانم

 بگم که : تو بچگی وقتی این حالت پیش میومد خیلی راحت کتابمو پرت میکردم اونور و حسابی

میزدمش... آه همینه!

نمیدونم چطور بعضیا کتابو قوررررررت میدن؟ برام عجیبه... البته خب...

بگذریم...امروز نهمه!!!!...باید تو این ۴ روز درسامو بخونم...آره

خداییش یکی نیست بگه : بچه بساتتو جمع کن...مگه آسمون بیاد زمین...

این عکسو گذاشتم شما عبرت بگیرین...

                 

                 

   

اشکالی نداره بچه جون ! آخرش که این ریختی بشی که بهتر تره!

ولی خداییش خوش بحال اینا : اینو آبجی مگوری من گفت هاااااااااا

+ نوشته شده در 22:19 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
چهارشنبه هشتم فروردین 1386
خیلی دلگیرم...
 

سلام بر و بچززززز جون خوبین شما؟ خوش به حالتون... من که امشب از دیشب خیییییلی

بدترم...خیلی دلگیرم...دارم میمیرم دیگه...دوست دارم گریه کنم ولی یه چیزی راهشو بسته

چیکار کنم؟ دوست ندارم این لحظه های مسخره رو... میخوام کلی گریه کنم...کمکم کنین...

امشب سوت و کور تره ولی لااقل دیشب بارون میومد...چه خوب بود...

از یه چیزی هم میترسم...مثل استرس شدید... البته همیشه همین طوری ام... ولی خب بعضی وقتا

شدت میگیره...

حالم خیلی بده....

+ نوشته شده در 5:0 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
سه شنبه هفتم فروردین 1386
داره بارون میاد....
 

سلام بر و بچزززززز خوبین؟

من که اصلا" خوب نیستم......دلم میخواد گریه کنممثل همون بارونی که چند لحظه قبل میومد...

قبل از این کلی چیز کلی درد دل واستون نوشته بودم که ییهو پاک شد...کلی اعصابم سر این داغون

شد...اه...همیشه یه چیزی هست که منو عصبی کنه. حالا از کجا اونا رو واستون دوباره بنویسم؟

میدونین چیه؟ خیلی ناراحتم...همین جوری! دلیلی براش پیدا نمیکنم...همیشه این جوری ام هیچ کس

و هیچ چیز نمیتونه منو واقعا" خوشحال کنه...

هیچ کس از من خوشش نمیاد...با خیلی ها نمیسازمنمیخوام اینجوری باشم...میدونین دلیلش چیه

اونا واقعا" اخلاق منو نمیدونن وگرنه من اگه کسی باهام واقعا" خوب باشه من بهتر از اون میشم باهاش

واسه دوست واقعی آدم باید تا آخرین راهشو بره...آخر رفاقت...ولی چه فایده؟ وقتی نمیفهمن؟دیگه

آدم باید چیکار کنه؟

حس میکنم...یعنی مطمئنم که همه از من بدشون میاد... بچه های بیخود مدرسمونو میگم...از ۶

سالگی باهاشون بودم ولی چون اون موقع ها زیاد قاطی نمیشدم٬ و حالا دیگه نمیخوام این طوری باشه

٬دیگه نمیشه! ولی من واقعا" عوض شدمدیگه اون بچه کوچیک خجالتی مغرور نیستم...ولی همه اونا

 منو اونجور میشناسن... میگین چیکار کنم؟ امسال میخواستم مدرسمو عوض کنم ولی هیچ جا میان

پایه ثبت نام نمی کردن...اینم از شانس ما بود...مجبورا" امسال هم رفتم مدرسه خودمون

من واقعا" همه رو میتونم دوست داشته باشم چون من میخوام در آینده پزشک جراح بشم...به اونایی که

میتونم کمک کنم...ولی دیگران هم باید حس متقابل داشته باشن...نمیدونم ولی من حتما" یه جراح 

خوب میشم...جراح قلب

هنوزم داره بارون میاد؟ فکر کنم بند اومده باشه...از بارون خوشم میاد...از بوی خوبش٬ از صداش...حس

میکنین؟

                                                                                                     امضاء: لییا مگوری تنها

    داره بارون میاد...

                                                                                                       

 

 

+ نوشته شده در 6:29 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت
یکشنبه پنجم فروردین 1386
افتتاح سومین وب لییا گوگول
 

سلام بر و بچزززززز جون چطورین؟ تعطیلات خوش میگذره؟

خب...این هم از سومین وبلاگم  اولیش که تو لینکدونی هست و خودتون میتونین ببینین و دومیش که گروهیه ولی هنوز شروع به کار نکردیم و منتظر قالب سفارشیش هستیم. این وب رو درست کردم تا مطالب وبم قاطی نباشه...شعرهامو تو اون بذارم و حرفایی رو که واسه خودم و شما میگم یا آلبومهایی رو که واسه دانلود میذارم این جا باشه...

در مورد کلمه ی مگوری هم یه توضیحی بدم که بعد فکرای عجیب غریب نکنین:

یه نفر که خیلی هم دوسش دارم این حرفو بهم زد که خیلی از این کلمه خوشم اومد واسه همین...

خب دیگه...امیدوارم از این وبلاگ خوشتون بیاد و حتما" واسش نظر بدین  

+ نوشته شده در 21:45 توسط کوپید لییا.
موضوع: | لینک ثابت