سلاااام بچوز جون! الان ساعت ۶:۳۰ هست که شروع کردم اینو نوشتن! میبینین چه سحر خیزم؟![]()
وااااای بچوز جون! باید برم پیشاهنگی!نمیخوام!
... یعنی واقعا" حالشو ندارم هااااا... چیکار کنم؟باید اینبارم یه بهانه ای جور کنم ولی میدونین چیه؟دیروز زنگ زدن و پرسیدن که میای؟ و منم گفتم که میام حتما".وااااای از این بدتر نمیشه!
.... حالا من و لیندا تصمیم گرفتیم یه کاری کنیم دیگه! همکاری به این میگن...بله!
.

لیندا قراره زنگ بزنه و بگه که من حالم بده و اوضام هیچ خوب نیست!!! ![]()
و کلی صحنه سازی توووووپ دیگه! بعدش هم باید ببینیم چی میشه...
ایول! اگه اینبارم نرم... ولی خداییش حالش نیست اصلا" ! در ضمن امتحان زیست هم دارم...=![]()
آره دیگه اینجوریاست... یه چیز دیگه : حال اون دختره هم خوب شده و الان سر و مر و گنده ست!![]()
خب بچوز جون... من دیگه دارم میرم... خووووووووش بگذره!![]()
وایسید یه لحظه.... لیندا از اون اتاق میگه : حله....!![]()
به ! سلام بچوز جون! خییییلی دلم براتون تنگ شده بود...واقعا" میگم گوگولیا!![]()
آخه میدونین چیه... این چند روز اصلا" حالش نبود بیاپم
... نمیدونم چرا ولی حال نداشتم... از تموم
اونایی که تو این مدت بهم سر زدن خییییلی ممنونم
شرمنده میکنین!
خب از اتفاقات امروز بگم براتون... امروز زنگ اول که هیچ اتفاق خاصی نیفتاد و البت شیمی داشتیم. زنگ
دوم امتحان زبان دادیم! به به... چه امتحانی! ماه!
زنگ آخر هم که زیست داشتیم
چقدر درس باحالیه! جلسه قبلش هم تشریح داشتیم! تشریح
کلیه! اونقدر خوشم اومد...! به به...
زنگ آخر خورد و ما به این حالت اومدیم پایین
که چی؟ که بریم خونه دیگه! ولی وقتی رسیدیم حیاط
با این صحنه مواجه شدیم : یکی از بچه های کلاس اول رو خوابونده بودن رو زمین و اینطور که معلوم بود
نفسش در نمی اومد....
این طور که فهمیدیم جریان از این قرار بود : یکی از بچه های این کلاس همین جوری ورداشته بود واسه
خودش اسپری زده بود و این بغل دستیش که آسم داشته٬ نفسش گرفته بود و حالش بد شده بود...
.
من که اگه جای اون دوسته بودم خودمو می کشتم!
...
وقتی آمبولانس اومد دیگه سرویس ما هم اومده بود و واسه همین دیگه نفهمیدم چی شد...
من که اصلا" نمیشناختمش داشتم از نگرانی میمردم چه برسه به دوستاش....
فردا هم که ما رو میبرن باشگاه آرارات واسه ۲۴ آوریل...
خب دیگه اینجوریاست... من دیگه دارم میرم بچوز جون! خوش بگذره.... ![]()

برگ ناز نسترن ها طعنه میزنن که تنها موندم و بی کس و کارم٬ ندارم هیچکی تو دنیا![]()
نمیدونم چرا حالم بده... اصلا" حال هیچی ندارم
نمیدونم چرا اینجوری ام. ولی فکر کنم بیشتر واسه
خستگیه. آخه امروز از اون روزای خسته کننده بود! اولا" این که ساعت ۲:۳۰ تعطیل میشدیم بعدش هم
چهار و نیم باید پامیشدم برم کلاس زبان
واقعا" پدر آدم درمیاد!
خلاصه اینجوریاست دیگه! تازه امروز کلی تو کلاس اکتیو بودم
!
لییا مگوریه دیگه! چیکار میشه کرد؟
؟
معلممون میخواست کلمو بکنه! بس که حرف میزدم
البته از نظر درسی هااااا... آخه امروز هیچکی
هیچی نمیگفت و همه ساکت بودن! فقط من جوابا رو میدادم![]()
خب دیگه بچوز جون من دارم میرم
اه... جدا شدن از شما سخته ولی به هر حال هر سلامی خداحافظ
هم داره... ( یکی نیست بگه : برو پی کارت! لازم نیست فلسفه بافی کنی!)
فعلا" باااااااای
....
سلام بچوززز جونم خوبین؟
من با این که حال ندارم یه کمی خوبم.امروز نمیخوام زیاد چیز میز واستون بنویسم فقط این که فردا امتحان ریاضی دارممممممممم
این که میگن خدا نصیب گرگ بیابون نکنه همینه!
ولی خوبه باز... بهونه ای شد تا نرم پیشاهنگی!
دیشب زنگ زدن و گفتن که میای؟ منم مثلا" که ناراحتم گفتم : خیلی دلم میخواد بیام ولی... امتحان ریاضی دارم! شما هم که میدونین ریاضیه و...![]()
خب بچوز جوووون این شعر باحال رو بچسبین :
گله میکرد ز مجنون لیلی
که شده رابطه مان ایمیلی
حیف از آن رابطه انسانی
که چنین شد که خودت میدانی
عشق وقتی بشود دات کامی
حاصلش نیست به جز ناکامی
نازنین خورده مگر گرگ تو را؟
برده یا دات کام و دات ارگ تو را؟
بهرت ایمیل زدم پیشترک
جای سابجکت نوشتم به درک
به درک گر دل من غمگین است
به درک گر غم من سنگین است
به درگ گر رابطه خورده ترک
قطع آن هم به جهنم به درک
آنقدر دلخور از این ایمیلم
که به این رابطه هم بی میلم
مرگ لیلی نت و مت را ول کن
همه را جای OK کنسل کن
OFF کن کامپیوتر را جانم
یار من باش و ببین من ON ام
اگرت حرفی و پیغامی هست
روی کاغذ بنویسی بادست
نامه یک حالت دیگر دارد
خط تو لطف مکرر دارد
خسته ازFONT و زFORMAT شده ام
دلخور از گردلی@ شده ام
کرد رپلای به لیلی مجنون
که دلم هست از این سابجکتت خون
باشه فردا تلفن خواهم کرد
هر چه گفتی که بکن خواهم کرد
زودتر پیش تو خواهم آمد
هی مرتب به تو سر خواهم زد
راست گفتی تو عزیزم لیلی
دیگر از من نرسد ایمیلی
نامه ات پست نمودم بهرت
به امیدی که سر آید قهرت
آخییییییییییی خوشتون اومد؟ لییا مگوریه دیگه! ![]()
سلام بچوز جون خوبین؟
من که اصلا" حال ندارم
... این ۴ روز رو هم حالش نبود چیز میز بنویسم واستون...
شنبه هم که امتحان ریاضی داریم...![]()
می بخشید بچوز جووون ولی خیییلی اعصاب و دلگیرم و حال ندارم ![]()
من دیگه میرم ولی یه چیز خصوصی بگم : آقا سوادا خوب شد دستت شکست!
حالت گرفته شد تو عید آره؟ میدونم... خوب شد! الهی کوفتت بشه شمال! الهی...
می بخشید بچوز ولی خیلی اعصاب بودم از دستش.
خب دیگه... من برم... اگه بعدا" حالش بود میام براتون کلی میحرفم... پس فعلا"...![]()
HAPPY EASTER
منو که نپرسین...! گفته بودم امروز میرم پیشاهنگی نه؟ واااااااای....
هنوزم پاهام می وزوزه! یعنی درد میکنه(قابل توجه اونایی که کلمه های من واسشون ایجاد سوال
میکنه)![]()
آره...نمیدونین چه خبر بود! از ساعت ۸ رفتم و کم کم بچوز اومدن و ساعت ۱۰ تقریبا" همه اومدن...
شروع کردیم به میز و صندلی چیدن و غذا درست کردن و کیک پختن و....از این کارا دیگه...![]()
از ساعت ده و نیم کم کم مردم اومدن و ساعت یک دیگه اون جا داشت منفجر میشد!
طوری که دیگه
نمیتونستیم راه بریم و باید خودمون رو قد سوزن میکردیم و از بین مردم رد میشدیم...!![]()
ما پیشاهنگا هم که با لباسای مخصوص خودمون بودیم. اولش منو گذاشته بودن سر بازی ها
. ولی
بعد گفتن اگه کسی میخواد تو لاتاری باشه میتونه پستشو عوض کنه... ولی باید زبونش دراز باشه...!![]()
آخه باید تخم مرغای پلاستیکی رو که تزیین کرده بودیم به مردم میفروختیم و رو هر کدومشون یه شماره
بود.دونه ای هزار تومن.کلا" هم ۳۰۰ تا بودن. ولی خب...خود جایزه یه چیز خوب بود : طلا و وسایل خونه
اول که من گفتم میخوام لاتار ها رو بفروشم سرگروهمون گفت : میتونی؟ باید زبون بریزی ها!(تردید
داشت) ولی من گفتم: اینطوری منو نگاه نکن ها! اگه موقعیتش باشه میبینی چه زبونی دارم!![]()
بعد من و یکی دیگه(زپیور) رو فرستاد. زپیور هم از اون زبون درازا بود !!! سبدو از من گرفت و کیسه پولا رو
داد به من.(هنوز هیچکی نیومده بود) هی میگفت: همشو میفروشم!شلوارشونو در میارم!![]()
ولی وقتی مردم جمع شدن...چهارتاشو خودش خرید! هی راه میرفت...میخواستم بگم پس چی شد اون
زبونت؟ شلوارشونو در بیار دیگه! واقعا" نمیدونم تو این موقعیت ها چرا زبون این زبون درازا کوتاه میشه!؟
سبدو گرفتم! خودم رفتم بین مردم و کلی تبلیغ کردم! نشونه می کردم سراغ کیا برم
... مثلا" اونایی
که بچه کوچیک داشتن یا اونایی که خودشونو می گرفتن... اول باید مخ بچه ها رو میزدم و اونا هم پدر
مادرشونو... آره دیگه! اینه! لییا مگوریه دیگه! ![]()
خلاصه خیلی مگور بازی دیگه که اگه بخوام بگم کلی طول میکشه و شما هم که حوصلشو ندارین و البته
منم حال نوشتن ندارم!
ولی خوب بود هااااا پسر دخترا حال میکردن
... آخیییییی کلی هم ظرف شستم...بمیرم واسه
خودم
آره دیگه تا ساعت سه و نیم اونجا بودم... خیییییلی خسته بودم واسه همین رفتم بپرسم تا
کی میمونیم؟ که با جواب زیبایی برخورد کردم : تا وقتی که همه مردم برن...شما هم باید بمونین تا همه
چیزو جمع کنیم.اونوقت میتونین برین...
شما قیافه منو تو این لحظه تصور کنین
... نمیتونستم رو پام وایسم! نگاهی به جمعیت کردم و خیلی
واضح بود اینا تا ساعت ۷ رفتنی نیستن! تازه بعضیا داشتن میومدن! دیگه راهی نمونده بود جز این که
جیم بشم! رفتم پیش سرگروهمون و گفتم : راستش من خیلی دلم میخواستم بمونم و بقیه کارا رو هم
بکنم ولی میدونی چیه... ساعت یه ربع به پنج کلاس دارم...کلاس زبانه!مهمه!![]()
آره دیگه و اینطوری شد که ما پر شدیم! خب اینم یه نمونه مگور بازیه واسه خودش!![]()
وااااای ولی هنوزم پاهام می وزوزه... الکی که نیست! از ساعت ۶ تا ۳ آدم سر پا باشه و هی کار کنه...
آخییییییییی مگوریا خسته شدین؟ خب دیگه... وقتشه من برم... پس فعلا"![]()
![]()

سلام بچوززززز مگور چگوری!
اه...اصلا" حال ندارم براتون بنویسم...خوابم میاد...
...وااااییییی یکی منو ببره بخوابونه!!!
نمی دونم چرا این جوری شدم
...فردا صبح هم باید پاشم برم پیشاهنگی.۸ صبح!
خیلی سخته... طاقت فرساست...درک کنین منو...
امروز ترم جدید کلاس زبانم شروع شد و با هزار سختی رفتم. آخییییییی معلم دو ترم قبلمون بود...![]()
خیلی گوگوله! تازه...دوستم رو هم دیدم! خیلی خوشحال شدم.الان یه ترم از من عقب افتاد واسه این
که ترم قبل نیومده بود.اه...الان باید کلاس هم بودیم دیگه...ای بی معرفت!![]()
وااااایییییی...خوابم میاد... ولی نمیخوام تنهاتون بذارم بچوز جون!(!) ولی خب حال ندارم بنویسم...
کی میتونه دل منو اینجور بلرزونه؟ هم اپ شددددددد...![]()
خب دیگه من برم...دعا کنین فردا بخیر بگذره...! فعلا"....![]()
![]()
سلام بچوز مگوری مثل خودم! چطوریا این؟
کلی خسته شدم تو پیشاهنگی...حالم دراومد! حالا باید یکشنبه هم برم چون برنامه داریم واسه
عیدمون...
منو هم گذاشتن سر بازی ها! حسابی پول می چپم از مردم![]()
چیزای مختلفی هست...بعضیا رو گذاشتن واسه آشپزخونه
٬ بعضیا سرویس٬ بازار٬ قرعه کشی ها(لاتار)
و ۱۵ تا کیک هم ما دخترا باید بپزیم!
ده نفر هم مسئول بازی ها هستن که منم جزوشونم
نمیدونم پسرا چیکار می کنن این وسط؟؟؟
خلاصه همه زحمتا رو یکشنبه٬ ما دخترا می کشیم...![]()
امروز هم کلی تخم مرغ رنگیدیم...
خب دیگه بقیه چیزا رو هم یکشنبه که اومدم واستون می گم. اه...امروز یکی از پسرا کچل کرده بود...اه
فکر کنم رفته سربازی! چه بد! خوبه پسر نیستم هااااااا![]()
خب دیگه بچوز جون من دارم میرم...راستی وب جدیدو دیدین؟ قالبش که حرف نداره!![]()
سلام بچوزززز خوبین؟ البت من هنوز یادم نرفته چقدر بی معرفت شدین...ولی خب به خاطر بعضی چیزا
خب بگذریم...الان ساعت شیش و نیم صبحه هااااا...میبینین چه سحر خیزم؟ فقط به خاطر شما![]()
البته ناگفته نماند یه کم هم واسه این که ساعت ۷ دیگه کم کم باید آماده شم که برم پیشاهنگی...![]()
اه...خیلی جانفرساست...آدم از دست و پا می افته.ولی دیگه چی کار کنم؟ مجبورم برم دیگه...
...........فردا هم که تعطیلیم تا دوشنبه! شنبه هم که با دوستم می ریم کلیسا حااااااااال...
یه چیز دیگه : وب مشترک من و آرمین هم افتتاح شد! قالبشم خودم سفارش داده بودم...ماهه!![]()
خب دیگه بچوز٬ من دیگه برم...کاری ندارین؟
خب زودتر میگفتین...من که رفتم! خب تو نظرات بنویسین!![]()

سلام بچوزززز چطوریا این؟
امروز یکی از عجایب دیگه تو مدرسمون اتفاق افتاد! تو پست قبلی گفته بودم که امتحان زیست داریم نه؟
باور میکنین تا ساعت ۱۲ می خوندم ؟( صفحه ها رو نگاه میکردم)
تحقیقامونو از اول ساعت ورداشتن و نگاه کردن و از هر کی صد تا ایراد مختلف هم گرفتن(دبیر گراممون رو
میگم هاااا) بعد از اونجایی که بحث مفصلی به وجود اومده و دبیر گرام که فقط منتظر چنین لحظه ای
میسوزن٬ بعله! این ۲ ساعت وقت کلاس به این شکل گذشت:
و ما هم چشممون به ساعت های
عزیز بود و هرازگاهی هم به این شکل :![]()
تحقیق مبارکم ۷۹ صفحه شده بود.۷۹ صفحه واسه دیابت! ۷۹ تا ایراد گرفت!
خلاصه... همه بچه ها به
این حالت شدن بعد از چی؟ بعد از این که دبیر گرام تموم تحقیقارو مشاهده فرمودن:![]()
آخییییییییییی فردا هم برم...بعدش ۳ روز تعطیلیم که اگه بخوام جمعه رو هم حساب کنم میشه۴ روز!
![]()
................................. این من نیستما !
![]()
امروز بالاخره رفتیم مدرسه! آره بابا...هیچ اتفاقی نیفتاد و خیلی معمولی بود. هیچکی به هیچ کس دیگه
کار نداشت...و طبق انتظاری که داشتیم هیچکی درس نخونده بود![]()
ولی کلی بخیر گذشت ها! زنگ ریاضی و هندسه رو میگم
. آخه اونقدر دعا کردم که منو صدا نکنن
پای تخته
... خدا میدونست اگه صدام میکردن چی میشد!!!
ولی خب...بخیر گذشت! اینم از معجزات الهی بوده! فکرشو بکنین یه زنگ ریاضی و دو زنگ پشت سر
هم هندسه! مخ آدم جوش میاره! البته من که بیشتر وقتو تو کلاس نیستم
فقط از نظر فیزیکی منو
میبینن...![]()
وااااای فردا امتحان زیست داریم!
اه! اصلا" حالش نیست! تازه باید تحقیقمو هم تحویل بدم...باور
میکنین؟شده تقریبا" ۷۲ صفحه! چلونده شدم تا اینو نوشتم(تایپ کردم)![]()
خب بچوز من دیگه برم چون خیییییلی کار دارم ولی یه چیزی بگم حالتون گرفته شه : شنبه٬ یکشنبه و
دوشنبه تعطیلیممممم
..... هه هه هه هه....![]()
![]()
![]()
باشه...خوش بگذره! بااااااااااااااای![]()

سلام بر و بچزززز جون چطوریا این؟ ای بابا منو که میدونین... کی خوب بودم که بخوام حالا باشم؟
دیدین بالاخره این روز نحس رسید! سیزدهم فروردین واقعا" نحسه! چون فرداش مدرسه ها دوباره
شروع میشن و من با خوشحالی راهی مدرسه میشم
....البته متذکر بشم که در جمله ی
قبل از افعال معکوس استفاده شد !
خب دیگه هر کی یه جوریه! منم از اون دخترای قاطی ام...البته نه این که با دیگرون قاطی بشم هااااا...
از اول دبستان هم از اونا نبودم...خب چی کار میشه کرد؟ همینه که هست!
خب بگذریم... میدونین چیه؟ من نمیخوام برم فردا...
منو در یابید...(بازم از این ملودرام ها)
اگه دست من بود...اه! حسابی حرصم دراومد هاااا...ساعت ۱ نیمه شب داشتم سریال آن شرلی رو
میدیدم و فهمیدم من چقدر تحت فشارم
میدونین چرا؟ واسه این که اون همسن من بود و دانشگاه
میرفت ولی من... من وقتی اون مادربزرگه تازه میرم دانشگاه ! آره دیگه تو کشور های دیگه این جوریاست
یکی از معلمامون هم می گفت : این زیستی که شماها الان میخونین تو کشورای دیگه تو
دانشگاهاشون می خونن...
ولی اشکال نداره... من بالاخره جراح میشم
و همتونو جراحی می کنم! یادتون باشه فقط بیاین
پیش مننننننننن...
بعدشم رفتم و کتابمو خوندم ( تو پست قبلی دربارش گفتم)...عجب عشقولانه...
....
خب دیگه! احساساتی نشید! من دیگه دارم میرم... کاری ندارین؟ اگه داشتین تو نظرا بنویسین
باشه؟؟ خب دیگه باااااااااااااااااااااااای![]()
![]()
خبر روز :
کی میتونه دل منو اینجور بلرزونه؟ و نوشته های لییا و لیندا مگوری اپ شدددددد...

سلام مگوریا...خوبین؟ من که باز نه...! آره بازم عصبی ام...دلگیر٬ ناراحت٬ گریون...
آره
دیگه مثل همیشه! چی کار میشه کرد؟ همینه که هست!
امروز دوازدهمه!!!! وااااای...می دونین یعنی چی؟ یعنی همین دیگه! فردا هم که زرتی می
پره و اونوقت چهاردهمه بیخود می رسه و باید باز هم بریم مدرسه... البته فکر میکنم فقط
من اینهمه ناراحتم... خوش بحالتون...شما تو مدرسه هاتون خوش میگذرونین... همش تغصیر
ایناست که منو ثبت نام نکردن دیگه!
همش گفتن : ما میان پایه ثبت نام نمیکنیم و ...
( از این حرفای چرند) خدایی اون لحظه
چقدر دلم می خواست اون مدیرای بی ملاحظه و سنگ دل رو حسابی مورد نوازش قرار بدم... 
خب دیگه ولی نمیشد...همش واسه خاطر بچه های دیگه بود...ملاحظه اونارو کردم وگرنه...
بگذریم... ولی ای کاش شما ها همچین مدرسه ای (دبیرستان) رو سراغ داشتین...حیف...
خب دیگه بسه بچه! دیگه واقعا" می گذریم
از کارایی که امروز کردم واستون بگم...(حالا هر کی ندونه فکر می کنه چی کار کردم!
) هیچی بابا!
تنها کار مفیدم این بوده که رفتم " شهر کتاب"٬ یه کتاب خریدم و پا شدم اومدم خونه! البته
همینم ۴ ساعت وقت می خواست. آخه من از اونایی ام که نمیشه باهاشون رفت خرید!
اتفاق مگوری دیگه این بود که یه ایمیل با حال مگوری ای از نوید مگوری(نوید-امید) رسید
که خیییییییییلی خوشحال شدم از نوشته اش...
آخیییییییییییی خسته شدین ؟ باشه یه چیز دیگه هم بگم بعد...در واقع یه اعترافه! آره می
خوام صادقانه یه اعترافی بکنم...آه...بچوز ٬ مگوریا... : من یه کلوم درس نخوندم این ۱۸ روز...(
)
آخییییییییییییی...بالاخره گفتم! حالا صداقتو می بینین؟ البت آدم باید همه جا این قدر صادق
باشه...حتی در حضور معلم گرام و در هنگام مواجه شدن با این سوال نه چندان غریب: تو توی
این چند روز چیکار می کردی؟؟؟ درس خوندی اصلا"؟ 
آره مگورها فقط یادتون نره ! مهم نیست اگه فرستاده شدین دفتر مدرسه یا مجبور شدین کلی جریمه بنویسین....
یا بعد مجبور بشین کلییییییی چیز میز بخونین...
آره...! فقط یادتون نره.... فعلا" باااااااااااای...
( در ضمن رو این مسئله فکر کنین)
امضاء : لییا مگوری- عضو انجمن راستگویان
-







سلام بر و بچززززز امروز چطوریا این؟ 
می بینین؟من همیشه به فکرتونم...آره دیگه بچه تابستون! بچه ماه مگوری : تیررررر![]()
به به...به به...این همه بچه مهربون باشه؟ خب دیگه بچه های تابستونی این طوریان...کاری نمیشه
کرد. خب دیگه بریم سر اصل مطلب:
واااااای امروز یازدهمه ! دیگه تموم شد... دیگه همه چیز تموم شد...
( اوه اوه! باز از این صحنه های
ملودرامه...!) آره ۱۸ روز تعطیل بودیم و به این سرعت پر شد...حالا مگه ۱۸ روز مدرسه به این سادگیا
میگذره؟ نه به خدا ! آه خدا جون...آخر و عاقبت ما رو بخیر کن...
میبینین؟ واسه شما هم دعا کردم. بچه به این مگورییییییی![]()
خب...صبر کنین حساب کنم...آره ! بعد از عید٬ نوزدهم فروردین عید پاک ماهاست
چه خووووووووب ! حسابی خوش میگذرونیم
و مخصوصا" از این کارا :
خب دیگه... بالاخره باید برم دیگه...ریاضی رو هم که فقط سوال ها رو نوشتم...جوابا که زیاد مهم نیست
هست ؟؟؟؟؟ 
پس فعلا" باااااااااااااااااااااای مگورییییییییییییییا
و... مرسی از نظراتتون! شرمنده میکنین
با این که وبم هنوز تازه شروع شده... بفرما ! بوستون هم کردیم٬ دیگه چی میخواین؟

سلاااااااام بر و بچززززز مگوری مثل خودم
چطوریا این؟؟؟ خوش میگذره؟ خوش به حالتون...![]()
من که امروز اومدم مثلا" یه کم ریاضی بخونم که دیدم ای بابا...
به اندازه ی... تکلیف دادن بهمون.
البته ما خدمت دبیر محترممون عرض ادب و ارادت میکنیم...
سلام خانوم افشار! خوبین؟ خوش میگذره
انشاالله؟ بدخواه مدخواه که ندارین؟؟؟ {
}
خب دیگه...بسه... میدونین چیه؟ ییهو متوجه این نکته شدم که : من اصولا" از بحث sin,cos,... سر در
نمیارم
... تنها چیزی که میتونه اعصابمو این جوری بهم بریزه همینه. البته از سابقه های درخشانم
بگم که : تو بچگی وقتی این حالت پیش میومد خیلی راحت کتابمو پرت میکردم اونور و حسابی
میزدمش... آه همینه!![]()
نمیدونم چطور بعضیا کتابو قوررررررت میدن؟ برام عجیبه...
البته خب...
بگذریم...امروز نهمه!!!!
...باید تو این ۴ روز درسامو بخونم...آره![]()
خداییش یکی نیست بگه : بچه بساتتو جمع کن...مگه آسمون بیاد زمین...
این عکسو گذاشتم شما عبرت بگیرین...



اشکالی نداره بچه جون ! آخرش که این ریختی بشی که بهتر تره!![]()

ولی خداییش خوش بحال اینا : اینو آبجی مگوری من گفت هاااااااااا![]()
سلام بر و بچززززز جون خوبین شما؟ خوش به حالتون... من که امشب از دیشب خیییییلی
بدترم...خیلی دلگیرم...
دارم میمیرم دیگه...
دوست دارم گریه کنم ولی یه چیزی راهشو بسته
چیکار کنم؟ دوست ندارم این لحظه های مسخره رو... میخوام کلی گریه کنم...کمکم کنین...
امشب سوت و کور تره ولی لااقل دیشب بارون میومد...چه خوب بود...
از یه چیزی هم میترسم...مثل استرس شدید...
البته همیشه همین طوری ام... ولی خب بعضی وقتا
شدت میگیره...
حالم خیلی بده....![]()
![]()
![]()

سلام بر و بچزززززز خوبین؟
من که اصلا" خوب نیستم...
...دلم میخواد گریه کنم
مثل همون بارونی که چند لحظه قبل میومد...
قبل از این کلی چیز کلی درد دل واستون نوشته بودم که ییهو پاک شد...
کلی اعصابم سر این داغون
شد...اه...همیشه یه چیزی هست که منو عصبی کنه. حالا از کجا اونا رو واستون دوباره بنویسم؟
میدونین چیه؟ خیلی ناراحتم...همین جوری! دلیلی براش پیدا نمیکنم...همیشه این جوری ام هیچ کس
و هیچ چیز نمیتونه منو واقعا" خوشحال کنه...![]()
هیچ کس از من خوشش نمیاد...با خیلی ها نمیسازم
نمیخوام اینجوری باشم...میدونین دلیلش چیه
اونا واقعا" اخلاق منو نمیدونن وگرنه من اگه کسی باهام واقعا" خوب باشه من بهتر از اون میشم باهاش
واسه دوست واقعی آدم باید تا آخرین راهشو بره...آخر رفاقت...
ولی چه فایده؟ وقتی نمیفهمن؟دیگه
آدم باید چیکار کنه؟
حس میکنم...یعنی مطمئنم که همه از من بدشون میاد...
بچه های بیخود مدرسمونو میگم...از ۶
سالگی باهاشون بودم ولی چون اون موقع ها زیاد قاطی نمیشدم٬ و حالا دیگه نمیخوام این طوری باشه
٬دیگه نمیشه! ولی من واقعا" عوض شدم
دیگه اون بچه کوچیک خجالتی مغرور نیستم...ولی همه اونا
منو اونجور میشناسن... میگین چیکار کنم؟ امسال میخواستم مدرسمو عوض کنم ولی هیچ جا میان
پایه ثبت نام نمی کردن...اینم از شانس ما بود...مجبورا" امسال هم رفتم مدرسه خودمون![]()
من واقعا" همه رو میتونم دوست داشته باشم چون من میخوام در آینده پزشک جراح بشم...به اونایی که
میتونم کمک کنم
...ولی دیگران هم باید حس متقابل داشته باشن...نمیدونم ولی من حتما" یه جراح
خوب میشم...جراح قلب![]()
هنوزم داره بارون میاد؟ فکر کنم بند اومده باشه...از بارون خوشم میاد...از بوی خوبش٬ از صداش...حس
میکنین؟
امضاء: لییا مگوری تنها![]()

سلام بر و بچزززززز جون چطورین؟ تعطیلات خوش میگذره؟
خب...این هم از سومین وبلاگم
اولیش که تو لینکدونی هست و خودتون میتونین ببینین و دومیش که گروهیه ولی هنوز شروع به کار نکردیم و منتظر قالب سفارشیش هستیم. این وب رو درست کردم تا مطالب وبم قاطی نباشه...شعرهامو تو اون بذارم و حرفایی رو که واسه خودم و شما میگم
یا آلبومهایی رو که واسه دانلود میذارم این جا باشه...
در مورد کلمه ی مگوری هم یه توضیحی بدم که بعد فکرای عجیب غریب نکنین
:
یه نفر که خیلی هم دوسش دارم
این حرفو بهم زد که خیلی از این کلمه خوشم اومد واسه همین...
خب دیگه...امیدوارم از این وبلاگ خوشتون بیاد و حتما" واسش نظر بدین
